گفت‌وگو در خانه حاج‌رضایی:امروز فرصت‌طلبان، فوتبال را اداره می‌کنند

گفت‌وگو در خانه حاج‌رضایی:امروز فرصت‌طلبان، فوتبال را اداره می‌کنند

گزارش-‌گفت‌وگویی به قلم ناهید مولوی، روزنامه‌نگار سیاسی روزنامه اعتماد که با امیر حاج‌رضایی به‌گفت‌وگو نشسته است. درباره فوتبال ایران در سال ۱۳۹۵ و شرایط کشوردر این سال‌ و البته پیش‌بینی‌اش از آینده…

گزارش-‌گفت‌وگویی به قلم ناهید مولوی، روزنامه‌نگار سیاسی روزنامه اعتماد که با امیر حاج‌رضایی به‌گفت‌وگو نشسته است. درباره فوتبال ایران در سال ۱۳۹۵ و شرایط کشوردر این سال‌ و البته پیش‌بینی‌اش از آینده…

ناهید مولوی| در محله چیذر تهران و در خانه‌ای قدیمی، یکی از تنهاترین مردان فوتبالی ایران گذران عمر می‌کند. تنهایی او در زندگی شخصیش آن‌جایی هویدا می‌شود که هنگام پذیرایی برای تعارف‌های معمول می‌گوید: «ببخشید، مجردها پذیرایی کردن را خوب بلد نیستند». تنهایی او در جامعه فوتبال اما زمانی مقابل چشمانش رخ می‌نماید که نگاهی به کتابخانه‌اش میندازم. کتاب‌هایی که در قفسه‌های کتابخانه‌اش نشسته‌اند، بزرگ‌ترین گواه تنهایی او، نه‌تنها در فوتبال ایران، که در جامعه ورزشی ایران نیز هستند. از کتاب شوکران اصلاحات تا استیضاح عطاءالله مهاجرانی و رمان‌های رنگ‌ووارنگ روسی و فرانسوی، در کتابخانه‌اش جاخوش کرده‌اند. تعدادی هم کتاب روی میز کارش، کنار هم ردیف شده‌اند؛ کتاب‌هایی که این روزها آن‌ها را ورق می‌زند و می‌خواند. خودش می‌گوید زندگیم در سه مورد خلاصه شده؛ دیدن، خواندن، نوشتن. با امیر حاج‌رضایی، در خانه‌اش قرار ملاقات داشتیم. برف نابهنگام تهران اما تاخیری یک ساعته را برای‌مان رقم زد. استرس دیر رسیدن و شرمندگیش اما فقط تا لحظه‌ای بود که با او رو‌به‌رو شویم. آن‌قدر مهربان و خوش‌برخورد بود که به کلی فراموش کردیم که تاخیرمان چقدر طولانی بود. دَرِ پارکینگ خانه قدیمی را باز کرد تا زحمت پیدا کردن جای پارک برای‌مان کم شود. در میانه حیاط، استخری بزرگ اما خالی خودنمایی می‌کرد. نمای ساختمان و پارکینگ تاریکش، قدمتش را فریاد می‌زد. وارد خانه که شدیم فضای گرمی انتظارمان را می‌کشید؛ فضایی که هیچ ربطی به سرمای استخوان‌سوز بیرون نداشت. شومینه خانه گرم و سرخ می‌سوخت و عطر چای تمام خانه را پر کرده بود. در خانه او نخستین چیزی که خودنمایی می‌کند، عکسی سیاه و سفید از طیب حاج‌رضایی است. قاب عکس، روی شومینه گرم نشسته و به‌خوبی مشخص است امیر حاج‌رضایی به عموی خود افتخار می‌کند؛ عمویی که در روزهای کودتازده تهران در سال ۳۲ مقابل شعبان بی‌مخ بود و دست آخر هم طناب اعدام راه نفسش را گرفت و رگ حیاتش را قطع کرد. وقتی به عکس اشاره کردم، خاطره آخرین دیدارش با طیب‌خان زنده شد. زمانی که هفده سال داشت و برای آخرین ملاقات به همراه پدرش به زندان رفت و او را دید. می‌گوید: «عمو دستش را در جیبش کرد و کاغذی را درآورد و به پدرم گفت داداش ما صبح مرخصیم!» در مورد طیب‌خان کم سخن می‌گوید و نگران است. این نگرانی را پنهان نمی‌کند و ادامه می‌دهد: «من خیلی چیزها را در مورد او نمی‌گویم، زیرا می‌ترسم تعبیرهای دیگری از او شود». برادرزاده طیب می‌ترسد عمویش مصادره شود. او می‌خواهد از طیب‌خان، همان چهره مردمی باقی بماند.

گله‌مند از خنثی بودن‌ها

صحبت‌های‌مان گل انداخته و از یادداشت‌های روزانه‌اش می‌گوید و این‌که در مورد همه مسائل اجتماعی، روزانه یادداشت‌های می‌نویسد، چیزی شبیه خاطره‌نگاری روزانه. در خلال صحبت‌هایش و درحالی‌که سینی چای را رو‌به‌رویم گرفته، می‌گوید: «برایم مهم است بعد از خودم، یک خط خوب از من باقی بماند». طبیعی است، کدام انسان است که نخواهد بعد از نبودنش نام نیک از خودش به‌جای بگذارد. البته که خوش‌نامی در جامعه امروز ایران سرمایه‌ای است که به‌راحتی به‌دست نمی‌آید. در روزگاری که فساد، نه عالم سیاست می‌شناسد و نه دنیای ورزش، خوش‌نامی و عاقبت‌به‌خیری دُرِ گرانی‌ست که نصیب هر کسی نمی‌شود و این موضوع را امیر حاج‌رضایی بهتر از من و شما می‌داند. این دانستن‌ها نتیجه تجربیاتی است که در تمام سال‌های عمرش به‌دست آورده و موهای یک‌دست سپیدش، نشان از راهی پرپیچ‌وخم دارد؛ موهایی که در آسیاب به رنگ برف ننشسته است و وقتی می‌گوید من غرامت این فوتبال را داده‌ام، ناخودآگاه چشم می‌دوزم به موهای سپیدش. اما جمله‌ای که بلافاصله بعدش بیان می‌کند فضای ذهنیم را به جای دیگر می‌برد. زمانی که می‌گوید: «اما من از فوتبال طلبکار نیستم و به آن بدهکارم. فوتبال خیلی چیزها به من داد. فارغ از مسائل مادی، این فوتبال، دوستانی به من داد که هیچ‌جا پیدای‌شان نمی‌کردم و البته ذهن مرا نسبت به خیلی چیزها روشن کرد». امیر حاج‌رضایی بارها در خلال صحبت هایش از نویسندگان مختلف نقل‌قول می‌آورد. از نویسنده کوبایی که نامش را به دلیل سخت بودن به یاد نمی‌آورد تا بسیاری از نویسندگان دیگر و این نشان می‌دهد او راست می‌گوید؛ یکی از چیزهایی که روزهایش در آن خلاصه شده، خواندن است. امیر حاج‌رضایی از روشن‌فکران گلایه‌مند است. حتا از همه کسانی که دستی در کار دارند و متوجه بسیاری از مسائل هستند، اما سکوت پیشه کردند. می‌گوید: «آدمی که موضع نداشته باشد و خنثا باشد، به چه درد جامعه می‌خورد؟» مثال می‌زند و می‌گوید: «کدام پزشک ما روشن‌فکر هم هست؟» برای او روشن‌فکری در مواضع سیاسی خلاصه نمی‌شود و در تکمیل صحبت‌هایش می‌گوید: «چرا پزشکان موفق ما در مورد مشکلات درمانی که دامن مردم را گرفته است، سکوت می‌کنند؟ چرا از مشکلات مردم در روزهایی که دسترسی به دارو برای‌شان سخت بود، سخن نگفتند؟ هر حوزه‌ای، روشن‌فکران خود را نیاز دارد تا از زوایای پنهان سخن بگوید». تُن صدایش را پایین می‌آورد، زمانی که می‌گوید: «به نفع‌شان نیست صحبت کنند». گلایه‌هایش، به حال‌وروز فوتبال هم می‌رسد.

چراغ به دست به‌دنبال صفایی‌فراهانی و دادکان

لیوان چای در دستش است و آن را نزدیک لبانش می‌برد که می‌پرسم «سال ۹۵ رو به پایان است. در آخرین روزهای سال بیش از هر چیز به چه فکر می‌کنید»؟ از نوشیدن بازمی‌ماند. به نقطه‌ای خیره می‌شود. لیوان چای را روی میز می‌گذارد. گویی پایان امسال، حسرت‌های زیادی را در دلش زنده می‌کند که بعد از مکثی طولانی، همه آن‌ها را در یک جمله خلاصه می‌کند و می‌گوید: «این روزها باید چراغ دستم بگیرم و در فوتبال کشورم به‌دنبال صفایی‌فراهانی‌ها و دادکان‌ها بگردم». وقتی این جملات را ادا می‌کند، گویی روزهای سال‌های دور، از مقابل چشمانش مانند سکانس‌های یک فیلم، یکی ‌پس ‌از دیگری رد می‌شوند. اکنون دیگر خودش را به نقد می‌کشد از نقدهای غیرمنصافه آن سال‌ها و می‌گوید: «از هر دو این عزیزان حلالیت طلبیدم. آقای دادکان را حضوری دیدم و برای آقای صفایی‌فراهانی پیغام فرستادم و بابت نقدهای غیرمنصفانه‌ای که به آن‌ها روا داشتم، عذرخواهی کردم». مکث می‌کند و حسرت در جمله‌های بعدیش موج می‌زند: «امروز متاسف هستم وقتی می‌بینم کسانی که می‌توانند به فوتبال ملی کشور خدمت کنند، از صحنه خارج شده‌اند و کسانی که جایگزین آن‌ها شده‌اند، هرگزوهرگز نمی‌توانند به این فوتبال خدمت کنند». با این حرف‌ها به استقبال انتقاد از فدراسیون فوتبال می‌رود. انتقادهایش از جنس ورزشی‌نویس‌ها نیست و دلایلی را برای آن بیان می‌کند که دست‌کم من هرگز از زبان اهالی ورزش نشنیده‌ام. وقتی حرف‌هایش را می‌شنوم، تازه متوجه می‌شوم چرا در راه خانه‌اش، وقتی با سردبیر مجله صحبت می‌کردیم، او را «روشن‌فکر» حوزه فوتبال خواند. در نخستین جملاتش در نقد فدراسیون، پای واژه‌ای را به میان می‌کشد که شاید برای بسیاری از اهالی ورزش، آخرین دغدغه باشد، اما برای او نخستین الویت است و می‌گوید: «وقتی آقایان می‌گویند انتخابات رئیس فدراسیون فوتبال در فضایی دموکراتیک برگزار شد، من خنده‌ام می‌گیرد. یا ما تعریف واژه دموکراسی را نمی‌دانیم و کسانی که برای ما از دموکراسی نوشته‌اند بی‌سواد بودند، یا دموکراسی که مدنظر آقایان است و از آن استفاده می‌کنند، برای گمراه کردن جامعه است». گویی می‌خواهد در میان این همه تلخی که از زبانش جاری می‌شود، برای خود نقطه امیدی را باقی گذارد که بلافاصله می‌گوید: «اما جامعه ما بیدارتر از این حرف‌هاست». با صراحت می‌گوید که منتقد جدی فدراسیون فوتبال کشور است و برای این انتقاد دلیلی را بیان می‌کند که بار دیگر تنهاییش در حوزه ورزش و فوتبال را به رخ می‌کشد. او برای انتقادش، از امتیازها و بردها و باخت‌ها سخن نمی‌گوید، بلکه دست روی مسئله‌ای می‌گذارد که بیش از هر چیز، از زبان جامعه‌شناسان شنیده‌ایم و بیان آن از زبان یک کارشناس فوتبال، هزار کوچه را در این دنیای پر هیاهوی فوتبال باز می‌کند. «من منتقد جدی فدراسیون فوتبال کشورمان هستم، زیرا فوتبال ما را به سمت بی‌هویتی برده است». برای اهالی فوتبال، از مدیران و بازیکنان تا تماشاگرانش، فوتبال چه هویتی دارد غیر از یک توپ گرد که باید به تور دروازه دوخته شود تا راضی‌مان کند و آدرنالین را در خون‌مان به نقطه جوش رساند؟ اما برای پیرمرد سپیدموی فوتبال ایران، فوتبال ملی، هویتی فارغ از آن‌چه‌که ما میندیشیم دارد. می‌پرسم منظورش از این بی‌هویتی چیست و او برای روشن کردن چراغی که در ذهن‌مان کاشته، گریزی می‌زند به روزهای پرالتهاب انقلاب ۵۷؛ روزهایی که به گفته خودش روزنامه‌ها مثل امروز نبودند و خیلی چیزها را منتشر می‌کردند. می‌گوید: «آن روزها در روزنامه‌ها می‌خواندیم که چگونه خطر اپورتونیسم یا فرصت‌طلبی را گوشزد می‌کردند. ما تصور می‌کردیم این یک واژه سیاسی است، اما امروز می‌بینم این یک واژه فراگیر در تمام حوزه‌های کشور شده است و فوتبال هم از آن مصون نمانده است. امروز فرصت‌طلبان شرایط را مغتنم شمرده‌اند و فوتبال را اداره می‌کنند. پای صحبت هرکدام‌شان که می‌نشینیم، آمارها را ملاک قرار می‌دهند و از توسعه در فوتبال ساحلی می‌گویند و این‌که تیم‌ملی در شرایط خوبی است. همه این‌ها خوب است، اما زدودن شناسنامه ملی فوتبال یک کشور و جذب افراد فرصت‌طلب و کم‌مایه، هنر این آقایان بوده است».

 

موافق ممیزی، مخالف سلاخی

نمی‌خواهد از واژه فرصت‌طلبی عبور کند و راه ما را برای باز کردن یک بحث جدید باز کند. همچنان بر این واژه پافشاری می‌کند و از آن عصبانی است و این عصبانیت، امیر حاج‌رضایی دیگری را برای ما هویدا می‌سازد. مردی که همه او را به‌عنوان کارشناس فوتبال می‌شناسند، همان اندازه که اهل فوتبال است، در دنیای پرزرق‌وبرق سینما هم غرق است و از فرصت‌طلبی‌ها در حوزه سینما هم می‌گوید و صحبت‌هایش نشان می‌دهد خبرهای روز سینما را هم در چنته دارد. می‌گوید: «چرا آقای کیانوش عیاری نمی‌تواند فیلم کاناپه را اکران کند و یا آقای درمیشیان، از این‌که فیلم عصبانی نیستم را ساخته است، باید یک قدم عقب برود تا بتواند در سینمای مملکت خودش باقی بماند. این‌ها معضلات جامعه را به تصویر می‌کشند و ما هر روز این معضلات را در جامعه می‌بینیم. آقایان تصور می‌کنند با نفی آن‌ها و این‌که اجازه ندهند مردم آن‌ها ر ا ببینند، می‌توانند بگویند این مشکلات وجود ندارد». بعد از گفتن این حرف‌ها، گویی می‌ترسد حرف‌هایش جور دیگری در ذهن‌ها نشیند که این جملات را بر زبان می‌آورد: «فکر نکنید من با ممیزی مخالفم، نه! ممیزی لازم است تا همه چیز از یک مجرای درست عبور کند، اما با سلاخی مخالفم. این روزها ما در حوزه ادب و هنر شاهد ممیزی نیستیم، آن‌چه‌که ما می‌بینیم، سلاخی است». هرچه جلوتر می‌رویم، حرف‌های صریح‌تری به زبان می‌آورد و خاطراتی را بازگو می‌کند که حتا برای من هم تعجب‌برانگیز بود؛ خاطره‌ای از این‌که به عنوان داور به خانه سینما دعوت شده بود، اما نه برای داوری فوتبال، او داور یک رقابت سینمایی بود. ابایی ندارد از این‌که بگوید: «من متاسفم که فیلم من سالوادر نیستم، دوازده میلیارد تومان فروش می‌کند و آقای طنابنده، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر جشنواره فجر را به‌خانه می‌برد». از این حرف‌هایش جامی‌خورم و دوست دارم چرایی این حرف‌ها ر ا از زیر زبانش بیرون بکشم، اما او به من فرصت نمی‌دهد و خودش ادامه می‌دهد: «آقای طنابنده، یک فرصت‌طلب است که بلافاصله بعد از این‌که سریال پایتخت با استقبال مردم رو‌به‌رو می‌شود، با همکاری آقای عطاران، فیلم گینس را می‌سازد. من، گینس را زمانی تماشا کردم که به‌عنوان یک داور تشریفاتی از سوی خانه سینما دعوت شده بودم. وقتی در سالن نشسته بودیم، یک اهل سینما با فاصله یک صندلی از من نشسته بود که اواسط فیلم به فردی که کنار من نشسته بود گفت ما این فیلم را فقط به‌خاطر حضور تو تحمل کردیم و اگر تو در این فیلم نقشی نداشتی، سالن را ترک می‌کردیم». گویی متوجه تعجب من از صحبت‌هایش شده بود که در ادامه اضافه کرد: «برای من فرقی نمی‌کند هنرمند باشد یا ورزشکار و یا هر چیز دیگری، اما هرکسی که در مسیر تحمیق مردم قدم بردارد را دوست ندارم و بدون تعارف نقدش می‌کنم». برای او بیش از هر چیز، وظیفه‌ای که به دوش هنرمندان و نویسندگان است مهم است و عیار برای او، جمله‌ای از آلبر کامو است. وقتی می‌خواهد خط عیارش را مشخص کند، خیلی دقیق آن را بیان می‌کند و می‌گوید: «در سال ۱۹۵۷، آلبر کامو، پس از دریافت جایزه نوبل در دانشگاه اوفسالای سوئد می‌گوید هنرمندان دو وظیفه بزرگ دارند؛ پشت کردن به دروغ و تن ندادن به بردگی. امروز ما می‌بینیم تا آقایان به جایگاهی می‌رسند، می‌خواهند جامعه را تحمیق کنند و این بزرگ‌ترین خطری است که جامعه ما را تهدید می‌کند». او این عیار را نه تنها برای هنرمندان، که برای همه به‌کار می‌برد؛ ژورنالیست‌ها، نویسندگان و حتا مدیران و سیاسیون. سرش را تکان می‌دهد و ادامه می‌دهد: « وقتی بهترین کتاب‌های ما تیراژی کم‌تر از هزار دارند، دیگر چه حرفی برای گفتن باقی می‌ماند»؟ اما هنوز حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. ما درست یک روز پس از اختتامیه جشنواره فیلم فجر مهمان او شده‌ایم و او همچنان گلایه‌های هنریش را ادامه می‌دهد و می‌گوید: «وقتی آقای ایوبی می‌گوید این جشنواره، جشنواره امید بود، من حیرت می‌کنم. پس این همه هنرمند و فرهیخته که به گوشه‌و‌کنار خزیده‌اند، چه می‌شوند؟ بسیاری از کنسرت‌ها لغو شد و کار به تغییر وزیر ارشاد کشید و این تغییر برای من سوال‌برانگیز بود که آقای روحانی چطور فردی را که ابتدا برای وزارت ورزش پیشنهاد داده بود، حالا برمسند وزارت ارشاد می‌نشاند»؟ می‌خندد و می‌گوید: «ظاهرا آقای صالحی‌امیری دوگانه‌سوز است» و با این جمله گلایه‌هایش از وضعیت فرهگی و هنری کشور را پایان می‌دهد: «ما از نظر فرهنگی، سال بسیار بدی را پشت‌سر گذاشتیم».

فوتبال را تک صدایی کرده‌اند

دیگر به حوزه تخصصی خودش رسیده‌ایم؛ به فوتبالی که می‌گوید حال‌ و‌ روز خوبی ندارد. برمی‌گردم به مسئله‌ای که پیش‌تر مطرح کرده بود؛ به هویتی که معتقد است فدراسیون فوتبال در حال زدودن از فوتبال ملی کشور است. از او می‌خواهم بیش‌تر در این مورد صحبت کند و برای‌مان مصداق بیاورد و او از جلسه‌ای می‌گوید که سبب شد تا او بر این موضوع آن‌قدر تاکید کند و درواقع اسباب نشئت گرفتن چنین دیدگاهی را در او فراهم کرده است. می‌گوید: «یک بار آقای گودرزی، سه نسل فوتبال ایران را به وزراتخانه‌اش دعوت کرد؛ نسل پیش از من، نسل من و نسل بعد از من. به یاد دارم در آن جلسه، کلی صفات خوب را برای من به‌کار برد و اظهار تعجب کرد از این‌که چرا من از کی‌روش دفاع می‌کنم. من می‌خواستم همان‌جا پاسخ حرف‌های آقای گودرزی را بدهم اما نگذاشتند. دوست داشتم به او بگویم من یک معلم هستم و قدرتم در کلام و قلم من است، اما این شما هستید که قدرت دارید که کی‌روش را ابقا و یا اخراج کنید و حرف‌های من هم نباید چندان تاثیری در تصمیم شما بگذارد». امیر حاج‌رضایی با این پیش‌درآمد، به استقبال توضیح درباره بی‌هویتی فوتبال کشور رفت و گفت: «بی‌هویتی فرهنگی، یعنی این‌که معلمی مثل من با هفتاد سال سن، نمی‌تواند حرف‌هایش را بزند و باید آن‌طورکه آقایان دوست دارند حرف بزند. درواقع بی‌هویتی، همین تک صدایی کردن فوتبال توسط فرصت‌طلبان است». حالا او حرف‌هایش را به تمام حوزه‌های کشور تعمیم می‌دهد و می‌گوید: «امسال حوادث بسیاری را پشت‌سر گذاشتیم. حوادثی نظیر تصادف قطار در ارومیه و پلاسکو و دیدیم که چگونه از این مسائل برای منافع و اهداف خود سوءاستفاده کردند و سعی کردند آن‌چه را که خود می‌خواهند، به جامعه منتقل کنند». تیغ تند انتقادش را به سمت یکی از جنجالی‌ترین چهره‌های ورزشی امسال کشور می‌کشد و می‌گوید: «وقتی قهرمان ملی ما خود را بالای سر جنازه یک اسطوره می‌رساند و با جنازه عکس می‌گیرد، یعنی مسیری که به بی‌هویتی ما منجر می‌شود». وقتی از فوتبال سخن می‌گوید، می‌توان خشم را در چشمانش دید؛ خشمی که البته همه تلاش خود را می‌کند تا آن را پنهان کند و همان چهره خونسردی که در قاب تلویزیون از او سراغ داریم را حفظ کند، اما گاه به فرازهایی می‌رسد که تلاش‌هایش ناکام می‌ماند؛ آن‌جایی‌که از چهره‌هایی نام می‌برد که در کوران حوادث این سال‌های سخت، به حاشیه رانده شدند و دست‌شان از فوتبال ایران کوتاه شد. از مردی که روز خداحافظیش از فدراسیون فوتبال، جمله‌ای تاریخی بیان کرد و گفت من فوتبال را به نامادریش می‌سپارم؛ جمله‌ای که در همه این سال‌ها، حوادث گوناگون، درستیش را به‌نوعی به رخ کشید. امیر حاج‌رضایی بار دیگر نام صفایی‌فراهانی و دادکان را می‌آورد و می‌گوید: «وقتی می‌بینم فوتبال ما را به جایی کشاندند که آقای صفایی‌فراهانی، از آن کنار گذاشته می‌شود  و آن جمله معروف را می‌گوید که من این فوتبال را به نامادریش سپردم، وقتی می‌بینم آقای دادکان که فردی سالم، بادانش و از خانواده فوتبال است، دیگر در این حوزه جایی ندارد، تنها به یک نتیجه می‌رسم؛ این‌که فوتبال ما بی‌هویت شده است. امروز اندک افرادی در فوتبال روی مواضع اصولی خود ایستاده‌اند و اکثریت تن به چیزهایی داده‌اند که برای خودشان خوشایند است و برای‌شان مهم نیست این خوشایندی به قیمت متضرر شدن فوتبال کشور تمام می‌شود. این بزرگ‌ترین خطری است که امروز فوتبال کشور را تهدید می‌کند».

اگر صفایی‌فراهانی و دادکان بودند، چه می‌کردند؟

اکنون دیگر صحبت‌های فوتبالی گل انداخته و بحث دعوای میان کی‌روش و برانکو داغ است. امیر حاج‌رضایی با اشاره به این دعوا و حواشی آن، بار دیگر می‌خواهد ثابت کند که فوتبال کشور به سمت بی‌هویتی می‌رود. اتفاقات اردوی تیم‌ملی در دبی را مرور می‌کند و می‌گوید: «وقتی آن اتفاقات عجیب در اردو افتاد و آقای کی‌روش، بازیکنان پرسپولیس را راهی تهران کرد و آن دعوای بچگانه میان کی‌روش و برانکو بالا گرفت، رئیس فدراسیون به دبی و نزد کی‌روش رفت تا موضوع را حل‌وفصل کند. این یعنی بی‌هویتی». وسط صحبت‌هایش پریدم و او را در برابر کسانی قرار دادم که امروز حسرت حضورشان را در فوتبال کشورمان به دوش می‌کشد و گفتم: «فکر می‌کنید اگر صفایی‌فراهانی و یا دادکان بودند، چه می‌کردند؟» درنگ نکرد و بلافاصله پاسخ داد: «اگر آن‌ها بودند، کی‌روش را به تهران می‌خواندند و استیضاحش می‌کردند و اجازه نمی‌دادند یک مربی برای کل سیستم فوتبال ما تصمیم‌گیری کند. اگر این بی‌هویتی نیست، پس چیست؟ اصلا گیرم که ما به جام‌جهانی هم رفتیم، با این همه توهین و تحقیر چه ارزشی دارد؟ امروز یک فرد، کل فوتبال ما را بازیچه خود کرده است و مدام جامعه را در التهاب نگه داشته است و آن‌وقت آقایان التماس می‌کنند که بماند، بماند که به ما چه بدهد»؟ صحبت‌هایش تند است و بی‌محابا. خیلی سریع جملات را ادا می‌کند و مشخص است عصبانی است. گویی خودش متوجه خشمش می‌شود و می‌خواهد کمی این آتش را کند کُنَد و می‌گوید: «من نمی‌گویم کی‌روش باید برود، بحث من این است که سیستم ما مشکل‌دار است. کار فدراسیون فوتبال ما اصولی نیست و خود این آقایان با رفتارهای‌شان باعث شدند تا کی‌روش برای فوتبال ما تصمیم بگیرد. اگر کار آن‌ها اصولی بود و اقتدار داشتند، هیچ‌وقت کار به این‌جا نمی‌رسید. کی‌روش هرچه قدرت دارد، ناشی از ضعف فدراسیون فوتبال کشور خودمان است. حضورذهنش در مورد اخبار روز، سبب می‌شود تا بپرسم چقدر در شبکه‌های اجتماعی فعال است و او فقط نام یکی را می‌گوید «تلگرام». می‌گوید حضور در شبکه‌های اجتماعی، مانع رسیدن به برنامه‌های زندگی می‌شود و بیش از هر چیز، فرصت مطالعه را برایش کم می‌کند و در تلگرام هم تا اندازه‌ای که به کتاب خواندنش ضربه نزند، پرسه می‌زند. اما وصل شدن به تلگرام هم کافی است تا همه شبکه‌های اجتماعی زیر چتر رصدش باشد؛ در روزگاری که نه توییت‌ها در توییتر باقی می‌مانند و نه عکس‌ها در اینستاگرام. شکی ندارم که اظهارات و واکنش‌های مردم را به اتفاقاتی همچون عکس گرفتن عباس جدیدی با پیکر بی‌جان منصور پورحیدری و سایر حوادثی که سوژه مردم در شبکه‌های اجتماعی بوده را دیده است و ازهمین‌رو تصمیم می‌گیرم او را در مقابل دو نظریه که این روزها جامعه‌شناس‌ها بر سر آن جدل دارند، قرار دهم. از او می‌پرسم این حجم از طنز به حوادث تلخ این روزها را، نقد به جامعه می‌داند و یا این‌که تصور می‌کند این‌گونه ناهنجاری‌ها برای جامعه عادی شده است. از پاسخی که می‌دهد مشخص است طرفدار نظریه اول است و می‌گوید: «امروز در جامعه ما، یک تقابل میان مردم و فرصت‌طلبان ایجاد شده است و مردم با با دردست داشتن یک تلفن همراه هوشمند، خود دارای رسانه شده‌اند و حرف‌ها و نظرات‌شان را بیان می‌کنند و در شدیدترین تنگناهای اجتماعی هم طنز خودشان را دارند. درواقع زبان طنز، به‌نوعی زبان اعتراض است و گاهی تند و گزنده می‌شود. درواقع مردم از وقایع و حوادث مختلف غبارزدایی می‌کنند، از کسانی که می‌خواهند خودشان را به دروغ، جور دیگری در جامعه جلوه دهند و این اتفاق خوبی است». اکنون دیگر ورزشکاران شورای شهر را در هدف حمله خود قرار داده است؛ همان‌هایی که بعد از انتقادها به عملکردشان در حادثه پلاسکو، مدال‌های‌شان را به رخ کشیدند و حتا یکی از آن‌ها گفته بود وزن مدال‌های ما، از وزن کل اعضای شورای شهر بیش‌تر است! حاج‌رضایی می‌گوید: «من یک سوال جدی دارم؛ چرا آقایانی که در المپیک مدال آوردند و تا نوک قله را هم فتح کردند، در حرفه خود کار نمی‌کنند، تا چند نفر مانند خود را تربیت و برای کشور افتخارآفرینی کنند». این چندمین بار است که در این گفت‌وگو خشم را در چهره مرد همیشه خونسرد فوتبال ایران می‌بینم. لحنش را تندتر می‌کند و می‌گوید: «اصلا من می‌خواهم بدانم این‌ها با کدام پشتوانه در این حوزه، وارد شورای شهر شده‌اند و من از این همه حرص در حیرتم. وقتی کار را به این‌جا می‌کشانند، طبیعی است که مورد نقد جامعه هم قرار بگیرند. البته که من با توهین مخالفم، اما وقتی این‌قدر در جامعه موانع برای فرهنگ‌سازی درست کرده‌اند، چگونه باید توقع داشت یک جامعه پاستوریزه داشته باشیم. آقایان راه فرهنگ‌سازی را ناهموار کرده‌اند».

تشییع یک نماد در دوره جدید

می‌خواهم کمی از فضای فوتبال و هنر که دستی در آن‌ها دارد بیرون ببرمش، می‌گویم: «آقای حاج‌رضایی می‌خواهم گفت‌وگو را برای شما کمی سخت کنم و گپ‌مان را به فضای سیاسی بکشانم». می‌خندد و می‌گوید: «من در حوزه سیاسی خیلی صاحب‌نظر نیستم و حرف زدن در این حوزه برایم سخت است و فقط به‌صورت غریزی نظر می‌دهم». او نمی‌داند من در این گفت‌وگو و زمانی که او را به سمت مسائل اجتماعی و سیاسی می‌کشانم، نگاهم به او به‌عنوان تحلیلگر مسائل سیاسی و یا اجتماعی نیست، بلکه برایم همان روشنفکر حوزه فوتبال است، اما حقیقت این است که مردی که در حوزه خود یک روشنفکر است، بی‌شک نمی‌تواند نسبت به حوادثی که در اطرافش رخ می‌دهد، بی‌تفاوت و یا بی‌نظر باشد. او خودش در خلال این گفت‌وگو بارها از خنثا بودن‌ها گلایه کرده و بی‌تردید نمی‌توان در حوادثی همچون مرگ آیت‌الله هاشمی، که یکی از مهم‌ترین اتفاقات تاریخ جمهوری اسلامی بوده است، خنثا بود و از آن گذر کرد. نظر او برایم دور از انتظار نبود؛ شوک، ناباوری و ناراحتی. امیر حاج‌رضایی هم مانند بسیاری از مردم، از شنیدن مرگ آیت‌الله هاشمی شوکه شده و در باورش سخت نشسته که نظام جمهوری اسلامی ایران، آیت‌الله هاشمی را از دست داده است و آن را حادثه‌ای ناراحت‌کننده می‌داند. می‌پرسم در تشییع جنازه آیت‌الله هاشمی شرکت کرده که پاسخ منفی می‌دهد و می‌گوید: «من شهرستان بودم، اما فیلم‌ها رادیدم. هم فیلم‌های تلویزیون و هم فیلم‌هایی که در شبکه‌های مجازی بین مردم دست‌به‌دست می‌شد». وقتی به شبکه‌های اجتماعی اشاره می‌کند، به‌خوبی روشن است که منظورش حضور مردمی است که رسانه ملی کشور تلاش خود را کرد تا بودن آن‌ها در ۲۱ دی ماه تاریخی تهران را، از تیغ سانسور بگذراند و صدای‌شان را قطع کند، اما به‌نظر می‌رسد چندان موفقیتی نداشته و به مدد شبکه‌های اجتماعی، بلندگوها چندان کمکی به آن‌چه که تلاش شد اجرایی شود، نکردند. حاج‌رضایی می‌گوید: «آن‌چه‌که من از تشییع جنازه آیت‌الله هاشمی دیدم، تنها یک جمله را برایم باقی می‌گذارد، زیرا این یک تشییع معمولی نبود». و می‌گوید: «تشییعِ یک نماد، در دوره جدید». باید همین جمله را می‌گرفتم و قفل زبانش را باز می‌کردم، تا آن‌چه را که در برابر بیانش مقاومت می‌کند را بر زبان جاری کند. دوست دارم بگوید هاشمی برایش نماد چیست و این‌که مردی که برای ما با فوتبال گره خورده است، چه چیزی در زندگی این سیاستمدار کهنه‌کار دیده است که می‌گوید مرگ هاشمی، او را بسیار متاثر کرده است. پاپیچش می‌شوم و می‌پرسم آقای هاشمی برای شما نماد چیست، اصلا شما، آقای هاشمی را به‌عنوان یک سیاستمدار دوست داشتید؟ مکث می‌کند و همزمان اطراف را نگاه می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد و دوباره نگاهش را به من می‌دوزد. گویی اینک دیگر آماده شده تا پاسخ این سوال را بدهد و می‌گوید: «به‌طورکلی، هر کسی در هر حوزه‌ای به سمت مردم گرایش داشته باشد، دوستش دارم». دیگر دستش برایم رو شد و گویی رمز شب برای دست‌یابی به قفل زبانش را در چنگ دارم و می‌گویم، اما ایشان جزء سیاستمدارانی بودند که اتفاقا نسبت به او نقدهای زیادی هم مطرح شده است و روزگاری، مردم او را به‌شدت نقد می‌کردند. بار دیگر مکث می‌کند، به زمین خیره شده و دستانش را به هم قلاب می‌کند. به‌نظر می‌رسد می‌خواهد گاردی را که وجود دارد، کنار بگذارد و در این مورد هم مانند موردهای دیگر، بی‌مهابا سخن بگوید. این تصمیم را می‌توان در تُن صدایش که حالا بالا رفته، به خوبی دید. می‌گوید: «بعد از فوت آقای هاشمی، همه تحلیل‌گران، تاثیر مرگ او را تحلیل کردند. رسانه‌های خارجی اما دست‌شان بازتر بود و نقدهای تندی را هم نسبت به گذشته او بیان کردند؛ به‌ویژه از دوره‌ای که رئیس‌جمهور بود. اما به‌نظر من این هشت سال اخیر را باید جدا از سایر عمر فعالیت ایشان نگاه و تحلیل کرد. نمی‌توان کتمان کرد در هشت سال گذشته، ایشان زبان گویای مردم بود». اگر برای بسیاری از اهالی سیاست، تغییر هاشمی از سال ۸۴ آغاز شد، اما برای مردم، این تغییر در سال ۸۸ نمایان شده بود و امیر حاج‌رضایی هم خود را جدا از مردم نمی‌داند و گویی برای او مبدا این تغییر، آخرین و تاریخی‌ترین خطبه‌های هاشمی در تیرماه سال ۸۸ است که به آن اشاره می‌کند و می‌گوید: «وقتی آقای هاشمی در خطبه‌های نمازجمعه تیرماه، آن حرف‌ها را بیان کردند و زبان مردم شدند، مردم هم نسبت به او گرایش پیدا کردند و همان مردمف در روز تشییع جنازه‌اش نشان دادند کسانی که همراه‌شان شوند را تنها نخواهند گذاشت و آن تشییع تاریخی را برای او رقم زدند، تا بسیاری بگویند هاشمی عاقبت‌به‌خیر شد. راست می‌گویند، عاقبت‌به‌خیری، چیزی جز چرخش به سمت مردم نیست».

سیاستمداری که حاج‌رضایی دوست دارد با او ملاقات کند

هرقدر که او دوست دارد زودتر از این فضا عبور کنیم، اما من تمام تلاش خود را به‌کار بسته‌ام تا کمی بیش‌تر در فضای سیاست نگهش دارم. می‌پرسم تابه‌حال با هیچ سیاستمداری دیدار داشته است و پاسخش منفی است. دست نمی‌کشم و می‌پرسم در حال حاضر دوست دارد کدام سیاستمدار را ملاقات کند و به او چه می‌گوید؟ سکوت می‌کند تا شاید کوتاه بیایم و او از این گردنه عبور کند، اما من سوالم را تکرار می‌کنم. این بار تلاش می‌کند با پاسخ دادن به بخش دوم سوالم، به همه چیز پایان دهد و می‌گوید: «اگر سیاستمداری را ببینم، قطعا از مشکلاتی که به چشم می‌بینم خواهم گفت». وسط حرفش می‌پرم و سریع می‌پرسم الان دوست دارید کدام چهره سیاسی ایران را ملاقات کنید و او گویی که در تله گیر افتاده باشد و گریزی جز پاسخ، مقابل خود نبیند، سریع پاسخ می‌دهد: «در حال حاضر دوست دارم آقای خاتمی را ملاقات کنم» و نفس راحتی می‌کشد از این‌که پاسخ را داده و رها شده که من می‌پرسم اگر خاتمی را ملاقات کنید، به او چه می‌گویید؟ اکنون دیگر دریافته است که سماجت من، از تلاش او برای فرار کردن از پاسخ به این دست سوالات، بیش‌تر است و تصمیم می‌گیرد خاطره‌ای نقل کند؛ خاطره‌ای از دیدار با رئیس دولت اصلاحات و می‌گوید: «حرف آماده‌ای برای این‌که وقتی آقای خاتمی را دیدم، بگویم، ندارم. ولی حرف‌ها و درددل‌های تلمبارشده زیاد است». و این‌جا فاش می‌کند که یک دیدار با خاتمی داشته، آن هم در یک مجلس عروسی و شروع به تعریف کردن می‌کند و می‌گوید: «چند سال پیش بود. فکر می‌کنم تازه دوره آقای خاتمی تمام شده بود که در مراسم ازدواج فرزند یکی از دوستان، که روحانی بود دعوت بودم و آقای خاتمی هم تشریف آوردند. به یاد دارم یک طرف مجلس روحانیون نشسته بودند و طرف دیگر ما چند نفر اهل ورزش که آقای خاتمی با لطف زیادی به سمت ما آمدند و با ما احوال‌پرسی کردند». می‌خواهم کمی بیش‌تر از جزئیات برایم بگوید و می‌پرسم حرف خاصی هم به شما گفتند؟ می‌خندد و می‌گوید: «ایشان به من لطف زیادی داشتند و خطاب به من گفتند هر وقت شما در تلویزیون صحبت می‌کنید، من حتما پای تلویزیون می‌نشینم و تا آخر برنامه شما را می‌بینم». وقتی این حرف‌ها را بیان می‌کند، لبخند از صورتش محو نمی‌شود و رضایت خاطر در چهره‌اش به‌خوبی هویداست. ادامه می‌دهد: «من هم به آقای خاتمی گفتم شما خودتان استاد سخن هستید و با این حرف، من را شرمنده کردید». با پایان این جمله همه می‌خندند و به استقبال بحث دیگری می‌رویم؛ بحثی که برای همه تلخ و یادآوریش دردناک است. بحث ساختمانی به میان می‌آید که فرو ریخت و دیگر نیست؛ بحث پلاسکو.

ما را جیگر فرض نکنید

گاهی اتفاقاتی است که می‌تواند روح جمعی یک جامعه را تحت‌تاثیر خود قرار دهد، اتفاقاتی که واکنش جامعه به آن ناگزیر است. حال این اتفاقات می‌تواند تلخ باشد یا شیرین، می‌تواند در حوزه سیاست باشد و یا در حوزه ورزش. فرقی نمی‌کند، در هر صورت جامعه را با واکنش وامی‌دارد. بدون تردید، آوار پلاسکو، تنها بر سر آتش‌نشان‌ها خراب نشد، بلکه عکس‌ها و فیلم‌هایی که از مرکز تهران مخابره می‌شد، مانند آواری بود که بر سر جامعه ایران خراب شد. امیر حاج‌رضایی هم مانند بسیاری، پلاسکو را فاجعه می‌داند، اما بیش از آن دوست دارد واژه فاجعه را برای بی‌مسئولیتی آدم‌ها به‌کار ببرد و می‌گوید: «پلاسکو به معنی واقعی کلمه، یک فاجعه بود، اما بالاتر از آن، این بود که ما بعد از حادثه متوجه شدیم فاجعه بالاتری به نام بی‌مسئولیتی آدم‌ها وجود دارد. آدم‌هایی که مسئول حفاظت شهری بودند، اما ذره‌ای شهامت نداشتند تا مسئولیت بپذیرند. خیلی‌ها باید استعفا می‌دادند اما ندادند». بار دیگر به نقل‌قولی از اهالی هنر رجوع می‌کند؛ به حرف‌هایی از وحید جلیلوند، که سیمرغ بهترین کارگردانی را برای فیلم «بدون تاریخ، بدون امضا» دریافت کرد. حاج‌رضایی می‌گوید: «به قول آقای جلیلوند، اگر یک اتفاق غیراخلاقی در پلاسکو رخ می‌داد، آیا این ساختمان را پلمپ نمی‌کردید»؟ ناراحتی در چهره‌اش به‌خوبی مشهود است و فشار دادن دستانش به هم، نشان از خشمش دارد. ادامه می‌دهد: «هر روز در خبرها می‌خوانیم که کارگران فلان کارخانه، پنج ماه است حقوق نگرفته‌اند. یا می‌بینیم حقوق معلمان حق‌التحریر چند ماه عقب افتاده است. چطور این‌جاها نگران نان کارگران نیستید، آن‌وقت وقتی می‌گوییم چرا پلاسکو را به‌خاطر امن نبودن پلمپ نکردید، حرف از نان خوردن کارگران می‌زنید؟ یعنی آن‌قدر ما را جیگر فرض کرده‌اید؟» جمله آخر را که می‌گوید، شاید، باید صدای خنده‌مان بلند می‌شد، اما به‌قدری جدی و با خشم آن را ادا می‌کند که حتا جای لبخند هم باقی نمی‌گذارد. در این میا،ن بحث به جامعه ورزشی ایران کشیده می‌شود و نقش آن‌ها در حوادث گوناگون که سبب می‌شود میزبان ما، بار دیگر خوانده‌هایش را به رخ بکشد. می‌گوید ما در دنیا دو نوع قهرمان داریم؛ قهرمان نظام و قهرمان مردم. برای این‌که این موضوع را برای ما ملموس‌تر کند، مثال می‌آورد؛ مثالی از میانه جنگ ویتنام. می‌گوید: «برای این‌که فاجعه جنگ ویتنام را درک کنید، باید کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» را که اوریانا فالاچی، نوشته است بخوانید. من چند وقت پیش این کتاب را دوباره‌خوانی کردم. فرض کنید در چنین فضایی، شخصی مانند محمدعلی کلی، از فرمان دولت کشورش باز می‌زند و می‌گوید به جنگ ویتنام نخواهد رفت و می‌گوید من با ویتنامی‌ها هیچ اختلافی ندارم که به جنگ با آن‌ها بروم. آن‌ها نیستند که به من می‌گویند کاکاسیاه، بلکه شما هستید که من را با این واژه خطاب می‌کنید. حال چرا باید ده هزار کیلومتر بروم که یا آن‌ها، مرا بکشند و یا من، آن‌ها را بکشم. این اقدام محمدعلی، باعث خلع قهرمانیش می‌شود، اما درعوض در میان مردم، افسانه و قهرمان شد». هنوز دوست دارد قهرمانی از دید مردم را برای ما باز کند و توضیح دهد، گویی دوست ندارد به این راحتی‌ها از این ماجرا عبور کند. به یک فیلم مستند اشاره می‌کند که چندی پیش دیده است؛ فیلمی درباره محمدعلی کلی، که کارگردان به سراغ قهرمانان بوکس جهان که با کلی مبارزه کردند، می‌رود. می‌گوید: «در فیلم مواجهه به کِلِی، وقتی به سراغ قهرمانان بوکس جهان که هرکدام‌شان به کلی مبارزه کرده‌اند، می‌روند. همه آن‌ها بدون استثناء می‌گویند ما بوکسورهای خوبی بودیم و همه ما قهرمان جهان شدیم، اما اول باید محمدعلی را در یک جایگاه خاص بگذارید، سپس به سراغ ما بیایید. همین جمله از زبان قهرمانان بوکس جهان نشان می‌دهد که قهرمانی در نزد مردم، با سایر قهرمانی‌ها متفاوت است و درواقع همه آن‌ها قهرمان جهان بودند، اما تنها محمدعلی کلی بود که قهرمان مردم و ماندگار شد». حالا می‌خواهد در دنیای امروز و در میان ورزشکاران، مصداقی برای قهرمان مردم بودن پیدا کند و ماجرایی را به میان می‌کشد که جهان را تکان داد. اگرچه ماجرای سوریه در چند سال گذشته و رنجی که مستبدان این کشور در کنار تروریسم، به مردمش روا داشت، بسیار دردناک بود، اما یک عکس جهان را لرزاند و آن، تصویرِ جنازه بی‌جان ایلان سه ساله بود که تصویر جنازه‌اش در سواحل ترکیه، به همه‌جا مخابره شد تا جهان بداند درد و رنج سوریه در زندان‌های این کشور و جنایات مستبدان و داعشیان خلاصه نمی‌شود، بلکه بخشی از رنج، پناهجویانی هستند که برای فرار از جنگ، دل به دریا می‌زنند و بسیاری از آن‌ها، در میانه راه طعمه دریا می‌شوند. امیر حاج‌رضایی به این عکس اشاره می‌کند و می‌گوید: «این داستان، بسیاری را تکان داد و معروف‌ترین فوتبالیست‌ها همچون مسی و رونالدو را وادار به واکنش کرد. حتا پس از اظهارات رئیس‌جمهور فرانسه علیه پناهجوها، اریک کانتونا، خطاب به او گفت آقای اولاند! من دیگر به شما رای نمی‌دهم. جامعه ورزشی هم جزئی از جامعه است و نمی‌تواند در مقابل حوادث تلخ و تکان‌دهنده ساکت بماند و درواقع در همین بزنگاه‌ها است که برخی برای همیشه ماندگار می‌شوند. من این‌گونه واکنش‌ها به حوادث مختلف از سوی ورزشکاران را، در جهت پیشتازی و تعهد آن‌ها می‌دانم».

آینده روشن نیست

به ساعت نگاه می‌کنم و تازه متوجه می‌شوم بیش از سه ساعت است که ما پای صحبت‌های امیر حاج‌رضایی نشسته‌ایم. اکنون دیگر باید گفت‌وگو را پایان دهیم و علی عالی با سوالی که مطرح می‌کند، قرار است پایان گفت‌وگو را اعلام کند و می‌پرسد «برای سال ۹۶، چه پیش‌بینی برای فوتبال ایران دارید؟» و توقع دارم به این سوال سریع پاسخ دهد، چرا که فوتبال، حوزه تخصصی اوست. اما مکثی طولانی می‌کند و می‌گوید: «در حال حاضر که تیم‌ملی ایران وضعیت خوبی ندارد، اما فقط امیدوارم تیم‌ملی ما به جام‌جهانی برود تا مردم خوش‌حال شوند. من واقعا نمی‌توانم به این سوال پاسخ دهم، زیرا پاسخی برای آن ندارم». می‌پرسم پس آینده را روشن نمی‌بینید و او تن صدایش را پایین می‌آورد و می‌گوید: «نه! آینده روشن نیست» و این آخرین جمله‌ای است که گفت‌وگو با امیر حاج‌رضایی را پایان می‌بخشد. دستگاه ضبط صدا را خاموش می‌کنم. می‌گوییم می‌خواهیم در کتابخانه‌اش از او عکس بگیریم و او مقاومت می‌کند و درنهایت، اصرار ما کارساز می‌شود و عکاس موفق می‌شود چند فریم در کتابخانه‌اش از او عکس بردارد و به‌خوبی در چهره‌اش مشخص است که در رودروایسی مانده. کار عکاسی که تمام می‌شود، آماده رفتن می‌شویم و همراه ما به پارکینگ می‌آید تا ما را بدرقه کند. یک روز به داربی تهران مانده است و او گلایه می‌کند از پرسش‌های مردم در کوچه و خیابان درباره داربی. با خنده می‌گوید من که پیش‌گو نیستم و واقعا برای این سوال‌ها پاسخی ندارم. دَرِ پارکینگ را باز می‌کند. حالا دیگر هوا تاریک شده، برف نمی‌بارد، اما سوزش همچنان پابرجاست. مشغول خداحافظی هستیم که پسر جوانی که در همسایگی امیر حاج‌رضایی مغازه دارد، با صدای بلند می‌پرسد آقای حاج‌رضایی، بازی فردا چندچند می‌شود؟ پیرمرد به ما نگاه می‌کند، سر تکان می‌دهد و می‌خندد.

 


نظرات

ارسال دیدگاه

بدون نظر