روایتی غم‌انگیز از کامل‌ترین و سیاسی‌ترین فوتبالیست تاریخ فوتبال ایران

روایتی غم‌انگیز از کامل‌ترین و سیاسی‌ترین فوتبالیست تاریخ فوتبال ایران

درباره «پرویز قلیچ‌خانی»   دنیای‌فوتبال| این پرونده قرار بود «داستان دو پرویز» باشد. داستان دو پرویز، دربرگیرنده مقاطع تاثیرگذاری در تاریخ شفاهی فوتبال ایران است که هرگز بازخوانی نشده است. هر دو

درباره «پرویز قلیچ‌خانی»

 

دنیای‌فوتبال| این پرونده قرار بود «داستان دو پرویز» باشد. داستان دو پرویز، دربرگیرنده مقاطع تاثیرگذاری در تاریخ شفاهی فوتبال ایران است که هرگز بازخوانی نشده است. هر دو پرویز در خوانش داستان بلند «فوتبال سیاسی» ما، حکایتی غریب دارند. هر دو پرویز، به عنوان فوتبالیست‌های آرمانخواه و معترض، در دهه‌های سی تا پنجاه به خاطرات مشترک و عمومی ما پیوسته‌اند. من حتی رفتم عکس‌های روزمرگ آقای دهداری را از داخل خرت و پرت‌هایم پیدا کردم که توی وان قبرستان خوابیده است و لنگی به قسمت میانی جنازه برهنه‌اش انداخته‌اند و آقای غفوری‌فرد و علی پروین به عنوان دو ارباب حوزه ورزش (یکی به عنوان رئیس سازمان و دیگری در مقام ابرقدرت فوتبال سنتی و پرسپولیس) بالای سرجنازه او ایستاده‌اند و چهره معناداری دارند.

حتی رفتم مقاله‌ای را که با عصبانیت تمام،درست بعد از مجلس ختم دهداری نوشته بودم (نه، نمی‌توان فرشته ساخت) در آوردم، حتی خاطرات ممدآقا رنجبر را که همخانه پرویزخان در دوران جوانی بود و از تاثیرپذیری او از احزاب پرقدرت دهه سی، خاطرات بسیاری داشت بیرون کشیدم. حتی روزهای «برف‌خوری» او در استادیوم آزادی و یا خاطرات شاهین را پروراندم که به قول یکی از مدیران شاهین، تقابل او با دکتر اکرامی، چه تاثیری در انحلال شاهین عزیز داشت دیگر روزهای مربیگری اش در تیم ملی بماند که در مبارزه با بازیکن سالاری چقدر قابل نقد بود یا نبود اما راستش وقتی پرونده را جلو بردم احساس کردم حضور دو پرویز در یک پرونده، کودک نامتجانسی را متولد کرده که مخاطب را بسیار گیج و گنگ می‌کند. از سوی دیگر هم پرونده پرویز دوم و نقش احزاب چپ در فوتبال ایران، بسیار طولانی شد. تصمیم گرفته شد داستان پرویز اول را در پرونده مستقل دیگری بیاوریم و در این شماره به پرویز دوم بپردازیم که در نظر بسیاری از کارشناسان فوتبال ایران، کامل ترین  بازیکن تاریخ فوتبال ماست .چنین توپچی گرانسنگی که خاطرات گل‌هایش به استرالیا و اسرائیل، تا ابدالاباد در حافظه عمومی فوتبال ما می‌ماند با حضور در عرصه سیاست فوتبالش را تحت تاثیر قرار داد. سوالی که همیشه در ذهن آدم‌هایی مثل من وول می‌خورد این است که چرا سیاست، او را از فوتبال قاپید؟ مگر نه اینکه فوتبال ما بیشتر از سیاست به او احتیاج داشت؟ داستان پرویز دوم به ویژه ضعفش در مقابل سازمان امنیت زمان شاه می‌تواند برای همه توپچی‌های جوان و خام آینده‌های دور، درس عبرتی باشد. با هر کس که صحبت می‌کنی به فوتبال او تعظیم می‌کند اما درباره سیاست پیشگی‌اش حرف دارد. موضع دارد. حرمان دارد. حکایت پرویز دوم حکایتی جانگداز است از این نکته تاریخی که سیاست چگونه می‌تواند فوتبالیست بزرگ و عدالت خواهی را به هزار توی پیچیده‌ای بکشاند که دست همه از او کوتاه باشد.

البته این پرونده نکته‌های دیگری هم در دل خود داشت که از آن مغفول ماندیم. مقطع زمانی این پرونده، سرگذشت پرویز دوم را از تولد تا زمان پیروزی انقلاب دربرمی‌گیرد که مهم‌ترین و جنجالی‌ترین مقطع زندگی اوست. مسئله بعدی این است که تاکید کنم این یک پرونده تحلیلی و تاریخی و دیالکتیکی نیست بلکه یک «گزارش – قصه» است که هیچ برداشت تاریخی نباید از آن کرد. ماجرای سوم، داستان سوزناک و ناجوانمردانه‌ای است که در ارتباطات پیچیده میان پرویز و خانواده آقای مهدی دری سردبیر اسبق کیهان ورزشی که در خلق یک تختی دیگر از قلیچ ناکام ماند سر زبان‌ها افتاد. داستانی که در این سه دهه، همیشه بر زبان بسیاری از پیشکسوتان فوتبال خیس خورد و از ستاره، یک دیو بیوفا ساخت. همین حکایت، خود آسیب‌شناسی مفصلی را می‌طلبد که جایش در این مقال نیست. اگر یک روز به آن سوژه رسیدیم قول می‌دهیم از داستان خودکشی زن شمشیرباز عضو تیم ملی ایران در دهه پنجاه نیز پرده‌برداری کنیم.

– یکی داستان است پر از آب چشم!

 

 

۱-روز دستگیری

– پاس تمرین داشت. بکش بکش بود. مکتب پاس که مانیفست سازمانی اش دیسیپلین پادگانی – البته ازنوع پیشرفته‌اش بود – به دست سرگرد اسداللهی شبکه ای ازالگوی عیاران و شاطران قدیم را سرلوحه کارش قرار داده بود که بتواند بچه ها را در خارج از حوزه فوتبال – حتی در زندگی شخصی- نیز به هم وصل کند. سبزها هیچ وقت محبوب نبودند اما فوتبال درگیرانه‌شان، فوتبال کلاسیک‌شان، فوتبال سلحشورانه‌شان حکایتی دیگر بود.

…پاس تمرین داشت. یک افسر ترک بود به نام علیزاده که یکهو سبز شد سر تمرین. بچه‌ها گفتند چی شده سر و کله او پیدا شده؟ عَد آمد بالای سر اصغر. گفت چی کار کردی؟ اصغر گفت یعنی چی، چی کار کردی؟ علیزاده گفت باید سوارت کنیم ببریمت. اصغر گفت بگذار لباس‌هایم را بپوشم. علیزاده گفت: نمی‌خواهد، اصلا با شورت تمرین بیا. رفتند. یک راست رفتند توی اداره اطلاعات. اصغر نشست. ده دقیقه نشد که بازجوهای امنیت آمدند. علیزاده گفت شرفی! اینها می‌خواهند بازجویی‌ات کنند وضع خراب است. اصغر گفت: مرا؟ علیزاده گفت: یک چیزهایی از تو و رفیق‌هات پیدا کرده‌اند. اگر چیزی هست به من بگو. نگذار ساواک بیاید از تو چیزی در بیاورد. اصغر می‌دانست که زیر میزشان ضبط کار گذاشته‌اند. گفت که نه، من چیزی ندارم. هر سوالی می‌خواهند بپرسند.

بازجو آمد. تا ساعت دو، سه نیمه شب سین – جیم‌اش کردند.

– آدرس‌ها را بگو آقای شرفی … تو یونان چند تا اعلامیه سیاسی از کنفدراسیونی ها گرفتند بچه‌ها؟کی، کی را دید؟ کی با کی، من تو من بود؟

داداش اصغر البته خودش به نظرم شاغل حوزه های امنیتی بود. من در روزهای پیری‌اش در باغچه‌ش دیدم.با عطا هم دیدیمش . انگار خیلی هم با اصغر میانه نداشتند. خلاصه، داداش اصغر، خبر را که می‌شنود گازش را می‌گیرد برود سمت اتاق بازجویی، اما راهش نمی‌دهند. نگو هوا پس است. خیلی هم پس است.

اصغر تا شنید داداشش را راه نداده‌اند، پیش خودش گفت ببین جرم‌مان چقدر است که همکار خودشان را هم راه نمی‌دهندلامصبا.

حالا، از این طرف هم اصغر تازه بچه‌دار شده بود. پسر اولش آمده بود. الان برای خودش مردی شده است ماشاءالله. اصغر به بازجوها گفت بگذارید به خانه‌ام خبر بدهند نگران می مانند . بازجوهای صورت سنگی با بی‌میلی موافقت کردند. خودش زنگید اتفاقا . مامورها گوشی را گذاشته بودند روی میکروفون که حرف‌های اصغر را بشنفند. مادر خانمش گوشی را برداشت. با دستپاچگی غیرمحسوسی که خاص مادران ایرانی است از اصغر پرسید کجایی؟ اصغر که نمی‌توانست بگوید بازداشت موقت هست آمد فی‌الفور بهانه جور کند که همسرش زهله ترک نشود. گفت نگهبانی دارم امشب. شاید دیر بیایم. شاید اصلا یهو دیدی صبح آمدم. مادر خانمش گفت منیژه می‌گوید اصغر را گرفته‌اند.دار د می گوید آقای قلیچ‌خانی تا حالا ده بار زنگ زده از اصغر سراغ بگیرد. نگو  دوزاری‌اش افتاده که اصغر را از تمرین برده‌اند سازمان امنیت.

بازجو تا اسم قلیچ‌خانی را شنید گفت این مادر فلان، شماها را ول نمی‌کند؟ اصغر گفت فحش نده آقا. رفیق من است. اصغر دیگر جیک و پوک پرویز را می‌دانست. می‌دانست که عکس‌های چه‌گوارا را توی سفرها می‌آورند. می‌دانست که کتاب سرخ می‌آورند. کتاب جلد سفید می‌آورند. حتی ممکن است از لباس افسری اصغر هم استفاده بشود توی دست به دست شدن اعلامیه ها بعضی وقت ها.

بازجو به اصغرگفت پس برویم خانه‌تان، دید و بازدید از نوزاد تازه از راه رسیده!… اصغر دوزاری‌اش افتاد که می‌خواهند خانه‌اش را بگردند. بازجو گفت گل می‌گیریم می‌رویم دیدن بچه‌تان.

آن روزها، روزهای علی‌اکبر خوانی چریک‌ها بود. برو بیایی داشتند برای خودشان. ماموران امنیت را ذله کرده بودند. رئیس شهربانی وقت، عکس‌ گنده هاشان شان را زده بود به دیوار اتاقش. شب‌ها هم به خانه‌اش نمی‌رفت. می‌گفت تا خفگیرشان نکنیم من پوتین به پا همین جا می مانم.

تیمسار سجادی، تا شنید می‌خواهند بروند خانه اصغر را بگردند گفت: واسه چی حالا نصف شب؟ بالاخره آن زمان، افسران بلندپایه هوای افسران زیردست‌شان را داشتند. سجادی گفت من باید از تیمسار صدری کسب تکلیف کنم. زنگ زدند به صدری، از دفترش گفتند تیمسار خواب است. اما ماجرا آن قدر مهم بود که رفتند بیدارش کردند گفتند بازجوها نصف شبی دارند می‌روند خانه اصغر، چه دستوری می دهید؟ صدری می‌گوید غلط می‌کنند، صبح بروند. اصغرآن شب گرفت خوابید. فردا عصر هم ولش کردند. بازجو گفت: حق نداری با قلیچ‌خانی بگردی ها . اصغر بالاخره آنجا چندتایی از همدوره‌ای‌هایش هم بودند. آمدند در گوشش زمزمه کردند که. مهدی و قلیچ را هم گرفته‌اند. حسن آقا و مالکیان را هم انگار گرفته‌اند. اصغر گفت مالکیان را برای چی؟ بچه‌ها گفتند مامورها می گویند ترتیب ملاقات دو تا افسر را با قلیچ داده است.الله واعلم!

اصغر می‌دانست که قلیچ ضعیف است. می‌‌دانست که اگر در فوتبال، نهنگ است، زیر شکنجه، گربه هم نیست. موغور می‌آید زود. بالاخره خیلی سال باهاش بود. جیک و پوک‌اش را می‌شناخت. توی اردوهای تیم ملی می‌دید که مشغول اعلامیه‌خوانی و اعلامیه‌نویسی است.کتاب می برد کتاب می آورد. حتی وقتی بچه‌ها پکی به سیگار می‌زدند، حشمت که نمی‌خواست روی بچه‌ها توی روی او باز بشود اصغر را می‌فرستاد واسه حل و فصل قضیه که سیگارها جلوی چشم نباشد. نهایتش بروند توی اتاق‌شان فس فس کنند و فکر کنند که حشمت نمی‌داند. این بار هم انگار به دل اصغر برات شده بود که پرویز ضعف نشان می‌دهد. آن زمان‌ها مرد می‌خواست زیر دست بازجوها و مامورها و یکه‌بزن‌های بی‌رحم کمیته ضدخرابکاری دوام بیاورد. یکی مثل اشرف می‌خواست که وقتی سینه‌اش را بریدند به خاطرآبروی بهروز و صمد هم مثلا که شده دندان روی جگر بگذارد. آن زمان‌ها، چریک‌ها برای خودسازی‌شان، ریاضت‌های وحشتناکی می‌کشیدند که عرفای اسطوره ای هم گاه از تحمل آن عاجز بودند.ایمان هم داشتند به راه شان خیلی هایشان . درست یا غلط راه شان را نمی دانم اما می دانم که سلحشوری های بسیاری می کردند در اتاقک های بی ترحم کمیته و اوین ولی این چیزی نبود که بتوان در فضای خارج از آنجا هم شبیه سازی اش کرد و پیشاپیش از ظرفیت های آدم ها در زیر شکنجه باخبر شد. تا تو نمی‌رفتی و تکه پاره نمی‌شدی معلوم نبود شیر بیرون بیای یا موش؟ قلیچ توی فوتبال، شیر بود اما در سیاست که حلوا خیر نمی‌کنند. خیلی‌ها رب و رب‌شان را لو دادند. قلیچ هم یکی ش. این زخم که نشانه در خود شکستن کاپیتان بود تا آخر عمر با او ماند. محال است که آدم بتواند روح خود را شفا دهد یا جای زخم را فراموش کند. محال است.زندانیان پست مدرن سال های بعد را نگاه نکن که بی خیالی طی می کردند و ضعف هایشان را می انداختند به گردن تاکتیک های سازمانی و پلتیک های سیاسی!

… اصغر داشت می‌آمداز کمیته بیرون، یک لحظه یادش افتاد که مکان مخفیگاه عکس‌ها و کتاب‌های پرویز را می‌داند. آن روزها رادیو بغداد از فوتبال ایران بد می‌گفت. مخصوصا از همایون. این طفلک را به عنوان سمبلی از فوتبال سلطنتی می‌کشت و زنده می‌کرد.گفته می‌شد که پرویز هم برنامه‌های ضدهمایونی رادیو بغداد را ضبط می‌کرد و می‌برد توی دانشسرا پخش می‌کرد. حالا دیگر طفلک همایون پناه به عرفان آورده و از زیر آن فشارهای دهشتناک خلاص شده است اما اوایل انقلاب، ما او را بیچاره کردیم. آنقدر برای او و حمید شیری، القاب مرحمتی سرطلایی و پاطلایی را به تمسخر گرفتیم که انگار تمام اساس حکومت ظالم، روی دوش همایون و ساق شیری استوار بود. بس که خر بودیم ما!

یک بار همایون و شیری، توی رستوران شیرازی دوبی که با بچه‌های تیم ملی مهمان آقای دیده‌بان بودیم، لای این اسرار را باز کردند. معلوم بود که هر جفت‌شان بخشنده‌اند. معلوم بود که آن روزهای سیاهی را که همایون را به امجدیه راه نمی‌داد بخشیده‌اند. هیهات هیهات !او را به خانه خودش راه نمی‌دادند.امجدیه کاشانه او بود.

سرتان را درد نیاورم، توی آن اعلامیه‌های افشاگرانه رادیو بغداد، به همایون، تیکه می‌انداختند، که تو هر چقدر هم سرطلایی باشی و صدتا هم گل توی دروازه حریف بکاری، عمرا نمی‌توانی یک گل توی دل مردمت بکاری!

حالا مجسم کن اصغر از سازمان امنیت آمده بیرون، دوزاری‌اش هم افتاده که اگر خانمش می‌گوید پرویز ده بار زنگ زده لابد یک نشانه‌ای در این همه پافشاری غیرمستقیم او هست. نصف شبی که ول شد تصمیم گرفت به مخفیگاه عکس‌ها و اعلامیه‌های پرویز برود و نابودشان کند. به مالکیان که باهاش بود گفت می‌آیی با هم برویم؟ مالکیان گفت نه. احتمالا می‌ترسید که هنوز تحت نظر باشند و اوضاع سه بشود.حق هم داشت.مامورها اگر سربزنگاه می رسیدند چی؟… اصغر اما رفت خانه پرویز. خواهرش تا اصغر را دید فکر کرد او هم آمده برای جاسوسی داداشش. اصغر اما خاطر جمع‌اش کرد که من آدرس مخفیگاه شب‌نامه‌های پرویز را می‌دانم. برویم نابودش کنیم.

در آن نصف شب عجیب و غریب، من نمی‌دانم چند تا عکس چه‌گوارا و فیدل و کارلوس در آتش سوخت. کارلوس دیگر سگ کی بود؟ او چرا باید سلبریتی جوان‌های معترض ما می‌شد؟ او که هر کی دوزار بیشتر می‌داد رو هوا وزیر نفت طرف مقابل را گرو می‌گرفت؟ او دیگر چه نسبتی با گارسیا لورگا یا مصطفی شعاعیان داشت؟ او که نهایتش یک بزن بهادر تروریست بود ؟اگرچه با ان عینک دودی‌اش دل از عارف و عامی برده بود. انگار که مظهر شجاعت چریکان باشد.

اصغر وقتی مدارک را معدوم کرد به خانه‌اش رفت. دیگر حتم داشت که پرویز و مهدی را گرفته‌اند. دیگر باید فحش‌های بابای مهدی را تحمل می‌کرد! باباهه هر چی از دم دهن‌اش درمی آمد به لنین می گفت! اما ماجرا بیشتر از آنکه یک واقعیت انقلابی باشد یک قصه بانمک ساده دلانه ی فانتزی بود:

– توی خانه اصغر اینها، یک پوستر آهنی لنین بود که توی سفر شوروی خریده بودند. یک روز مهدی که به خانه آنها آمده بود از آن خوشش آمد و به اصغر گفت که بده‌ش به من. اصغر گفت می‌ترسم برات مشکل ایجاد کند. مهدی گفت نه بده. اصغر گفت خب ببر. مهدی برد گذاشت توی طاقچه‌ خانه شان. یک روز زد و مهدی سر تمرین، اصغر را برداشت برد خانه‌شان. دو تایی که وارد شدند دیدند بابای مهدی که اتفاقا فرهنگی سرد و گرم چشیده روزگار هم بود یک چکش گرفته دستش به چه بلندی، دارد هی به این پوستر آهنی لنین چکش می‌زند و فحش می‌دهد اما لنین خیلی لجوج‌تر و مقاوم‌تر از این چکش‌ها و فحش‌ها بود که بشکند!

مهدی گفت فحش نده آقاجون. اصغر داشت توی دلش می‌خندید از طعنه تاریخ. بابا پرسید: این را از کجا گرفتی؟ نمی‌شکند لامصب… مهدی گفت اصغر به‌م داده! باباهه توپید به اصغر که چرا دادی‌ش؟ اصغر گفت من که به زور نداده‌ام. دوست داشت. برداشت.

…امروز چهل سال بعد از آن واقعه، رفته‌ام سراغ مامور سازمان امنیت آن سال‌ها ،اطلاعاتی از دستگیری توپچی های چپ بگیرم. حواس درست و حسابی ندارد اما فلاش‌بک‌هایش نوشتن دارد. می‌گوید: پرویز از شاه خانه گرفت یا نه؟ پرویز از عبده، سی هزار دلار گرفت یا نه؟ پرویز پدر آقای دری را درآورد یا نه؟می گویم من چه بدونم؟ بابام بولینگ بازی می کرد یا ننه م؟!

مامور امنیتی دهه چهل و پنجاه، تصویری از حسین‌زاده، بازجوی امنیتی وحشتناک آن سال‌ها را ارائه می‌دهد و می‌گوید: یادته با فریدون فرخزاد چه کرد؟ می‌گویم نه. می‌گوید: جلوی خودم به‌ش گفت: آقای فرخزاد، شما شعرهای قشنگی می‌گویید حتی شعر معروف «بلبل‌ها لال‌اند، گل‌ها پژمرده»او را خواند و شترق خواباند توی گوشش.

…به تو چه گل‌ها لال‌اند مرتیکه؟ تو باید بگویی مملکت گل و بلبل‌ است نه اینکه گل‌ها لال‌اند، بلبل‌ها پژمرده!

مامور امنیتی می‌گوید: یکی از بازیکنان تیم ملی، در یکی از سفرهای خارجی، یک اعلامیه‌ای از بچه‌های کنفدراسیون گرفته بود و داده بود به پرویز و مهدی. از آنجا هم زنگ زده بود به ماموران امنیت ما که پرویز و مهدی اعلامیه سیاسی پیش‌شان دارند. مامور پیر می‌گوید: روزی که آن دو تا را گرفتند به ملاقات‌شان رفتم. مهدی داشت گریه می‌کرد. پرویز گفت یک نامه دارم ببر خانه‌مان؟ نشان به آن نشان که من خودم با ماشین گشت کمیته ضدخرابکاری رفتم به خانه‌شان و نامه را دادم و گفتم به کسی نگویید من آوردم.

وقتی رفتم ملاقات‌شان، بیست روزی می‌شد که آن تو بودند. به بچه‌های خودمان گفتم چه کار می‌شود برایشان کرد؟ گفتند فقط آقای ثابتی می‌تواند. بعدش هم نشستند و جلسه گرفتند و گفتند که هر کاری بکنیم تف سربالاست،بالاخره این بابا ستاره فوتبال ماست. آخرش که فکرهایشان را ریختند روی هم گفتند بهترین کار، نوشتن توبه نامه است. البته یک ذره هم ترساندندشان. کتک‌شان هم زدند.خوشبختانه توی پرونده شان اسلحه نبود. فقط اعلامیه بود. اگر اسلحه بود ول‌شان نمی‌کردندکه…. اعلامیه‌ای ازشان گرفتند که قرار بود تکثیرشان کنند.آنوقت ها انفرادی ها، اندازه یک قالیچه بود. جایی نبود که بشد راحت خوابید.پدر آدم در می آمد.

مامور امنیتی قدیم می‌گوید: روزی که رفتند دستگیرشان کنند قلیچ، سر تمرین پاس نبود. ماشین حسن آقا را گرفته بود که برود کاری انجام دهد. سر تمرین، اصغر را بردند. قلیچ که ماشین حسن آقا را برمی‌گرداند، حسن آقا می‌گوید کجا بودی؟ اصغر اینها را بردند. پرویز می‌گوید: پس مرا هم می‌گیرند. حسن‌آقا می‌رود با ماشین برساندش به خانه. دم در خانه قلیچ ، دو تا پیکان بوده که خبر می‌دهند به سازمان امنیت. حسن آقا را هم انگار چند ساعتی نگه داشته بودند بعدهم گفتند که تشابه اسمی بوده! همه این خاطرات عین یک قطار مه‌آلود از جلوی چشمام می‌گذرد. اتفاقا یادم هست که خانم اصغر هم پا به ماه بود. البته پرویز را جای دیگر بردند. آخرش هم غلط نامه را دادند دستش که بخواند. از رادیو تلویزیون هم پخش شد. گفت اشتباه کردم.

۲-پسران مش آراز و مش احمد

صابون‌پز خونه … انبار گندم … تیر دوقلو… کاش دهن باز می‌کردند. کاش یک علی حاتمی داشتند که همیشه زنده بود و فیلم می‌ساخت: فیلم بچه‌های تخس پشت انبار گندم را که با هم شرط می‌بستند جلدی بپرند پشت وانت‌های پر از هندوانه‌ها و جلدی هم بیفتند پایین… نوابغ جهان سومی از دل چنین کارزارهایی متولد می‌شدند. اما در میان همه آنها یک پسربچه گرد و قلمبه بود که با بچه‌ها شرط می‌بست که جفت پا بپرد پشت وانت پر از هندوانه در حال حرکت و جفت پا هم بپرد پایین. این خودش خیلی هنر می‌خواست. کار هر گنده باقالی نبود. حداقلش جفت پا پریدنش نبود. عین هندوانه پخش می‌شدند روی آسفالت. اما پسرک گرد و قلمبه، سلطان جهش بود. این جور جهیدن‌ها بعدها در فوتبال هم به دردش خورد. وقتی که با قد متوسط ۷۰/۱ متری‌اش روی سر همایون سرطلایی و آسمانخراش‌های تیم ملی ترکیه توپ می‌زد کف همه می‌برید…

روزهای هندوانه دزدی، زیاد طول نکشید. یک شب وقتی که «آراز خان» خسته و کوفته از کارگری برمی‌گشت مرد‌های محله چغلی پسرش را کردند که هندوانه عسل اگرچه طلاست اما حرام است. هندوانه فروش چه گناهی دارد؟ آرازخان به محض شنیدن شرط‌بندی پسرش، دو تا کشیده خواباند تو گوش پسرش و دیگر طعم شیرین ودلچسب هندوانه‌های تخمه مشکی، برای همیشه از دهان پسرک رفت. حرف باباش حجت بود.

دل کندن از شرط‌بندی‌های پشت وانتی، پسرک را به زمین تمرینی کیان کشاند که در همان حوالی بود. آقای الهی کاشف استعدادهای ناب، دستش را گرفت و برد پیش منصورخان. امیر آصف، نجیف‌ترین مرد جهان، آوردش توی تیم دوم کیان. وقتی برای منتخب آموزشگاه های تهران انتخاب شد که بروند قهرمانی کشور رضائیه(ارومیه امروز) می‌دانست که پدرش اجازه نمی‌دهد. باز منصورخان بود که هم ۳۵ تومان پول تو جیبی بهش داد و هم مجوزش را از پدرش گرفت. اگرآن ۳۵ تومان منصورخان نبود نه پرویز در آنجا می‌درخشید و نه در ۱۸ سالگی به تیم ملی دعوت می‌شد.

حالا دیگر پسر «مش آراز» دنیایش را پیدا کرده بود. با وجود قدرت عضلانی وحشتناکی که به صورت خدادادی داشت و آهن هم که بهش می‌خورد می‌گفت آخ! ،تمرینات خودسازی‌اش بی‌نظیر بود. تمرینات فوتبالش که تمام می‌شد یا می‌پرید توی سالن ژیمناستیک با بچه‌های ژیمناست آفتاب مهتاب می‌رفت و یا می‌پرید توی استخر امجدیه و با بچه‌های واترپلوکل کل راه می انداخت ویا بیرون امجدیه شوت یه ضرب می زد واسه خودش. با همین بدنسازی‌ها بود که خود را جوری ساخته و پرداخته کرد که آقای بهمنش هرچی فکر کرد لقبی بهتر از «تانک» برایش پیدا نکرد. همیشه با خودم می‌گفتم کاش این همه خودسازی جسمانی را که او برای فوتبالش انجام داد وقتی اشتباهی به حوزه سیاست رفت یک خودسازی عظیم روانی هم برای خودش ترتیب می‌داد که جلوی گرگان امنیتی کم نیاورد، اما حیف که فوتبال و سیاست، مناسبت‌ها و مولفه‌های متضادی با هم دارند.قابل جمع نیستند اصلا.

دیگر زیاد طول نکشید که دخترکان بچه محصل‌ میدون خراسون، عکس قهرمان را چسباندند پشت کلاسورهایشان و هر وقت به محله آمد جلویش را گرفتند که «آقا یک امضاء لطفا»، «آقا یک امضاء» و پرویز با غرور تمام آن امضای معروف تخم‌مرغی‌اش را خواباند روی کاغذ. امضایی که در روزهای غربت، هرگز نتوانست باهاش نیمرو درست کند اما به عنوان یک هویت  ساده و تاریخی در میان یادگاری‌های آن نسل ماند. پسر مش آراز رفت توی دل‌ها.

البته او در این راه رقیب دیگری هم داشت که تکنیکش از عارف و عامی دل می برد: پروین!… اگر پرویز دوست داشت شیر باشد و حتی در قفس باشد، آن پسرک چشم زاغ تیم کیان هرگز اسارت را دوست نداشت. دوست داشت گربه ملوس پرشین باشد اما همیشه روی خز باشد!.غنوده در ساحل آسودگی وتن آسایی!… نه غم مردم را می‌خورد و نه فریب سیاستمداران را … پرویز آرمانگرا بود اما پروین واقع‌گرا…دومی بار خودش را می‌بست که سربار دیگران نباشد اما اولی، به فقرپیشگی تبار و دودمان خود و خاستگاه آن، وفادار می ماند و رویای مدینه فاضله‌اش را در آرمانشهر فوتبال نمی‌دید.

میدون خراسون در آن زمان‌ها قهرمانان جورواجوری داشت اما پسر زاغ مش احمد کله‌پز در کوچه غریبون چیز دیگری بود !… پرویز و پروین ، پدیده یک عصر اند. جفت‌شان با هم ظهور کردند. علی را عباس‌آقا به داداش بزرگ خود، علی آقا الهی معرفی کرد. کلاس سوم دبیرستان بود که نشانش داد به علی‌آقا و گفت جواهر است فوتبالش. اولین بار در بازی‌های جام «کاپی»! بازی شعاع و کیان، علی آقا بهش گفت: پسر لخت شو برو تو زمین! … علی گفت نه آقا من با شلوار بازی می‌کنم! بالاخره رفت و توپ را با یک «بذار – بکش» انداخت تو گل حریف و علی الهی بیست تومن پاداش بهش داد و علی تا خانه‌شان پیاده دوید. آن روزها ۲۰ تومان خیلی پول بود. مش احمد و مامان نصرت داشتند توی حیاط چایی می‌خوردند. ۲۰ تومان را که مش احمد تو دست علی دید چشم‌هاش را خون گرفت. ندید بهش گفت یالله تندی برو برگردون صاحابش. علی گفت صاحابش منم. مش احمد دوید پیش علی آقا الهی که مگر تو فوتبال، پول پخش می‌کنند؟ آقای الهی گفت گل زد، دستخوش دادم بابا.

پرویز و پروین، دو ستاره عزیز دردونه تیم کیان، دنیایی داشتند حالا … تا پیش از آن،پسر مش آراز و عادله خانم، عاشق جفت پا پریدن پشت وانت بود اما پسر مش احمد و نصرت خانم عاشق گاری‌سواری و هسته بازی… طعم شلاق‌های علیشاه «گاری چی» همیشه بر تن علی ماند و مزه فحش‌های هندونه فروش وانتی، زیر دندون پرویز… آن روزها اما خیلی زود تمام شد. علی شد شاه ماهی فوتبال تکنیکی، پرویز هم شد تانک فوتبال قدرتی … اما علی الهی چه شد؟ او چیکه‌ای آب شد و در زمین فرو رفت و در این سی چهل سال کسی نگفت که سلطان استعدادیاب‌های جهان چرا قفلی به این بزرگی بر لب زده است؟

در پایان این جاده بی انتها، علی، بورژوا شد و در شمایل یک سرمایه‌دار سنتی، سطح زندگی خود را از بقیه هم نسلان ش جدا کرد اما پرویز در جاده‌های دراز جهان، یک مسافر ماند و هرگز به مقصد نرسید. علی، موزیسین لاله‌زاری فوتبال ماند اما پرویز، صدای «احمد کایا» افسانه موسیقی سیاسی استامبولی را در رگ‌هایش به جریان انداخت. علی توی پروازهای طولانی تیم ملی کتلت‌های وحشتناک دلچسب مامان نصرت را آورد و پرویز بس که دربه‌دری کشید معروف شد به آشپز سوررئال!… هر جا که گوشت و برنج و مواد اصلی آشپزی نبود او غذاهای خلاقانه‌ای ساخت که خورندگانش حتی انگشت‌شان را هم لیسیدند. پرویز فراری شد اما علی رفت توی سورتمه نشست و به حدی در شناسایی آدم‌ها اوستا شد که گاهی جلوی پنجره، پیاده‌روها را نگاه می‌کرد و به بچه‌ها می‌گفت: این یارو اطلاعاتی‌یه، داره زاغ‌مونو می‌زنه!

پرویز، شش سال بعد از جنگ شش روزه اعراب و اسرائیل، دروازه ویسموکر را از وسط‌های زمین چنان سوراخ کرد که یک عمر به عنوان گل ضدصهیونیستی در تاریخ شفاهی ماند و «ویسوکر» اسرائیلی را به خوردن چمن‌ها واداشت. پسر مش احمد اما ساحل امن می‌خواست. همان بهتر که از سیاست، چیزی حالی‌اش نمی‌شد. کاش پسر مش آراز هم فوتبال را به سیاست ترجیح می‌داد. فوتبال ما بیشتر ازسیاست ما، به آدم آرمانگرا نیاز داشت!

در همان روزها که پسر مش آراز داشت برای فرش فروشی‌های پاریس، یک تنه فرش از کامیون خالی می‌کرد پسر مش احمد داشت یک تنه واسه ویلای لواسون ش فرش پر می کرد!

او عاقبت بخیر شد تا عاقبت به خیری آقا صدری را نچشد. همان صدری میرعمادی عزیز پاکباخته -سرپرست کیان- که وقتی برای معالجه به آلمان رفت تمام دار و ندارش را جمع کرد که ۱۱ تا پیراهن راه راه اصل خارجی برای بچه‌های پاپتی کیان بیاورد اما وقتی به بستر بی‌کسی افتاد از دار دنیا و این ورزش «قوادپرور» فقط منصورخان بود که بهش سر می‌زد و هیهات هیهات، غولی چون علی الهی ،خود را ایزوله کرده بود که روی هیچ‌کس را نبیند. و لام تا کام سخن مگوید!…بله فوتبال این است: فوتبال، زندگی‌ست. فوتبال، سینماست. فوتبال، رمان است. فوتبال، خر است!

۳-رفاقت با آوازه‌خوان‌های معترض

در بحبوحه ی علی اکبر خونی پرویز بود که چون به چپ می زد با بچه های مثلا عدالت طلب حوزه های موسیقی و هنر هم جیک تو پیک شد.در اوج فوتبالش بود که یک روز با فریدون فروغی همدیگر را دیدند و انگار که هزاران سال با هم «جان یکی» هستند به هم پیچیدند. آنقدر عاشق شخصیت فریدون شد که بعد از بازی‌ها دوست داشت سریع از رختکن بگریزد تا پیش فریدون  و نت های چکیده از جان نحیف و رویاهای گیتار او را بشنفد و کیفور شود.او که خود برای خیلی ها اسطوره بود حالا فریدون را در هیبت اسطوره خود می دید. روزی که فریدون جلوی چشم‌های پرویز به ماموران گفت که من به احدی باج نمی‌دهم به جز صدا و گیتارم، عجیب در دل پرویز نشست. انگار همه آرزوهای روزهای شکستگی در زندانش را در هیبت همین شجاعت‌ها می‌دید. شاید به همین خاطر بود که به فریدون می‌گفت: «تختی موسیقی»!

روزی هم که آن گل تاریخی‌اش را به اسرائیل زد، می‌خواست ببیند فریدون چه می‌گوید؟ «دلاور موسیقی» با آن صدای خش دارش رو کرد به قلیچ وگفت: «پرویز، خدا به تو قوت بدهد. واقعا عجب قدرتی داری‌ها»! حتی آن شب ترانه «آدمک» را با گیتار برایش خواند و آن شادی عجیب مردمی، جای خود را به سکوتی مغمومانه داد. بعدها فریدون فیلم از فریاد تا ترور را برای پرویز فرستاد که روی آن آهنگ معروف «یار دبستانی» را خوانده بود و کاپیتان جلوی خیسی چشمانش را گرفت.مرد می خواهد که با ترانه یار دبستانی نگرید! دلش را باید گل گرفت!

ارتباط پرویز در حوزه موسیقی فقط با فریدون نبود. او با داریوش هم زندگی کرده بود. الگوی داریوش در فوتبال، قلیچ بود و با بازی‌های او در کیان و تیم ملی، به ویژه با همان گلش به اسرائیل ،خاطره بازی‌ها کرده بود. شاید اگر داریوش، به طور اتفاقی وارد موسیقی نمی‌شد او نیز در تیم‌های بزرگ با پرویز همبازی می‌شد. داریوش ستاره تیم «فوتبال جوجه طلایی» بود. با بچه‌های محل و دو تا داداش‌های کوچک‌تر از خودش تیم جوجه طلایی را درست کرده بودند و در بازی‌های محلات می‌درخشیدند. اصلا زندگی این فوتبالیست تر و فرز در زمین‌های خاکی می‌گذشت تا اینکه در ۱۹ سالگی به پست جنتی عطایی خورد و اولین ترانه پر سر و صدایش را خواند و دیگر این موسیقی بود که به عنوان سوگلی اساطیری ،جایگزین فوتبال شد در دلش. البته او روابطش را با بچه‌های فوتبالیست حفظ کرد و هر گاه دلش برایشان تنگ می‌شد می‌رفت کنار استخر هتل اوین، سری به بچه‌ها می‌زد. رفاقت آوازه خوان با ستاره‌هایی چون ناصر حجازی و منصور رشیدی و ممد صادقی و حسین گازرانی و داداش‌های مژدهی و علیرضا عزیزی خیلی نزدیک بود و بیشتر بازی‌ها را از نزدیک تماشا می‌کرد. او نیز چون قلیچ از اولش هم خاص بود و خیلی در زد و بند موسیقی بزمی نبود. ترانه‌هایش ایما و استعاره، زیاد داشت و آرام آرام توجه امنیتی ها را به خود جلب می کرد. یک روز داشت می‌رفت روی سن که مامورها گفتند تو نمی‌توانی بروی بالا. داریوش گفت چی؟ اما حرف سرد”چی”، توی دهانش ماسید. یکهو دید که تمام عکس‌ها و پوسترها و پرده‌ها را کشیدند پایین. دو هفته بعد از این ماجراها نشسته بود با رفیق‌هاش و داشتند درباره فیلمی صحبت می‌کردند که ترانه‌اش را او بخواند. اما یکهو دیدند که مامورها عین قضا و بلا ریختند تو. یک کارگردان جوان مقیم آمریکا و یک بازیگر معروف تئاتر را بردند. فردایش هم جنتی عطایی که طرفدار سرسخت هما بود و پس فردایش هم مسعود را بردند که ترانه‌سرا بود و تازه گل کرده بود ، پسون فرداش هم شهیار را بردند. آن روزها پروژه «تواب سازی» در زندان‌های ایران گل کرده بود و زندانی‌ها می‌توانستند بعد از تن دادن به تاکتیک‌های رسانه‌ای سازمان امنیت، آزاد شوند. اگرچه تمام شک و ظن ماموران امنیت در این نکته خلاص می‌شد که نکند آوازه خوان صدا زخمی، از چریک‌ها ساپورت مالی می‌کند؟ اما نسل دهه پنجاه یادشان هست که یک روز که از خواب بیدار شدند با تماشای عکس داریوش در جلد برخی روزنامه‌های پرتیراژ، رویاهای خود را سیاه دیدند. عکسی مغموم و پکر و از دست رفته و خراب از خواننده معروف با خبری مبنی بر اینکه او را با هروئین و تریاک زیاد گرفته‌اند! آن روزها شایعه بود که حامل ده گرم هروئین یا بیشتر، حکم اعدام دارد. حالا با این همه مواد، لابد صد بار تیرباران باید شود!

حکایت اما ۹ ماه بعد جمع شد. خواننده آزاد شد و شاید همان رعب و وحشتی که قرار بود در بین هنرمندان معترض و تابوشکن، سرایت پیدا کند ایجاد شد.

سال‌ها بعد یک روز که اردوی تیم ملی برپا بود و بچه‌ها تنی به آب استخر اوین زده بودند و داریوش هم رفته بود سری به‌شان بزند کاپیتان قلیچ دید که توی «بار» رستوران کنار استخر، هیولاهایی ایستاده‌اند که دل می‌دهند و قلوه می‌گیرند. داشتند به سلامتی هم پیک می‌زدند. قلیچ دقت کرد دید چقدر آشنا می‌زنند. قبلا پی‌شان به شکم او خورده بودانگار . از «بارمن» رستوران پرسید اینها کی‌اند؟ گفت بچه‌های کمیته مشترک‌اند دیگر. آن یکی تهرانی است. آن دیگری عضدی است. آقا کارشان که در زندان اوین تمام می‌شود می‌آیند اینجا، میافتند به ویسکی خوری و خاطرات موغور آوردن زندانی‌های سیاسی را برای همدیگر تعریف می‌کنند و ریسه می‌روند!.من نمی دانم آن روز داریوش و قلیچ بالا آوردند یا نه، اما این خاطره همیشه در ذهن شان رسوب کرد که خدایا این ها دیگر چه جور جانورانی هستند که شب به شب دور هم جمع می شوند و هرکی در شکنجه و اعتراف گرفتن از جوان ها، بیرحمی بیشتری نشان می دهد به فتوحات خود افتخار می کند!

داستان پیوند فوتبال و موسیقی البت که فقط به داریوش  ختم نشد، بقیه برو بچ هم زیر اخیه رفتند.

-مسعود بچه شهباز بود .محله شهباز خاستگاه بسیاری از بروبچ ورزشکار و هنرمند بود: کیمیایی، ستار، بهمن و اسفندیار مفید، سکینه دده بالا، فردین و حتی عبدالکریم سروش… اگر دیوارهای دبیرستان حکیم، دهان باز کند از خاطرات وروجک‌هایی چون پرویز قلیچ، علی دمبه، داداش‌های حبیبی و مهدی مناجاتی، نقل ها خواهد گفت. مسعود در اوایل اواخر دهه چهل با فریدون فروغی و بروبچ در خیابان توانیر میدون ونک، کانتری کلوب را راه انداخته بودند اما او در دسته فلاورز بود که ترانه «پیر» را برای ابی ساخت که عین توپ ترکید و ساواک دست به جمع‌آوری‌اش زد: « بر فقیران این ستم‌ها تا به کی؟ …» اوایل دهه پنجاه، ترانه معروف «من و دل» را برای داریوش ضبط کردند که منجر به دستگیری او و آوازه‌خوان جوان شد. تمام کسانی که در ساخت این ترانه دست داشتند رفتند آب خنک بخورند.هنوز چند روز به برگزاری بازی‌های آسیایی تهران ۱۹۷۴ مانده بود و مقامات گمان می‌کردند برگزاری اولین المپیاد آسیایی در تهران می‌تواند به عنوان نمادی از تجدد و توسعه یافتگی، چشم جهانیان را به سوی این سرزمین گربه‌ای شکل واکند که داریوش دستگیر شد و چند روز بعد، مسعود و شهیار و جنتی عطایی هم دستبند خوردند.اگرچه شهیار فقط یک روز آب خنک خورد و ایرج هم چند روزی محبوس ماند اما مشکل از آنجا شروع شد که ترانه سرای جوان در قالب یک معترض تابوشکن، در حالی که ترانه‌های بن‌بست و بوی گندم اش را ورد زبان مردم کرده بود سر ترانه «رهایی»، کاملا به قابلمه رفت. به ویژه از آن نظر که این ترانه به چریک معروفی تقدیم شده بود و همزمان فریدون فروغی هم ترانه قاصدک همین آقا مسعود را برای اعدام خسرو گلسرخی ،نشان کرده بود. من نمی‌دانم بچه شهباز چقدر چک و لقد خورد که موغور بیاید  و بگوید که آیا اساسا این جمله «کتاب کهنه، دیگه خوندن نداره…» را برای تمسخر انقلاب سفید سروده یا استعاره دیگری را مدنظر داشته است؟

ترانه‌سرا و آوازه‌خوان هر دو به اوین رفتند. ابتدا در سلول‌های انفرادی جداگانه… مسعود در سلول شماره ۱۳ و داریوش در سلول شماره یک، سکنی گزیدند. روز چهارم آبان که محبوسین عفوی، امید رهایی می‌یافتند مسعود تازه فهمید که آوازه‌خوان عشقی در سلول روبرویی اوست. در آن روز کذایی، زندانبان‌ها شکلات‌های معروف کارخانه داداش‌زاده ساخت تبریز را بین زندانی‌ها پخش می‌کردند وشاعر ترانه ساز با لجاجت تمام لب به شکلات نزد. پنج روز بعد از آن بود که وقتی در سلول بازشد، مسعود دید که در سلول انفرادی روبرویی، یک جوان شکسته و مغموم چمباتمه زده است که شبیه آوازه‌خوان معروف ترانه‌های اوست و پرونده مشترکی دارند: -داریوش!

او وقتی بالاخره این سعادت را پیدا کرد که به بند عمومی اوین منتقل شود و با یک دسته از مهندسین کشاورزی که مثلا در ظاهر برای توسعه کشاورزی فعالیت می‌کردند اما در باطن درس‌های چریکی می‌دادند و پمپ بنزین‌ها را به هوا می‌فرستادند هم بند شد، تازه ۲۵ سالش شده بود و اسمش سر زبان‌ها افتاده بود. زبان‌هایی که بعدها درباره ازدواج او با بازیگر زن سریال مرادبرقی و یک خواننده “تبلیغاتی – کاباره‌ای” که نقل محفل‌ها شده بود قصه ها ساختند: “از وقتی که دینامیک با BMW شیکش در پارک ساعی جلوی پای او ترمز کرد پدر مسعود تحریمش کرد، عاق ش کرد! و اگرچه آنها بعدها از هم جدا شدند اما پسری از آنها یادگار ماندکه سال‌ها بعد، هر چند برای دیدن پدر نادیده‌اش از ایران به اروپا رفت ولی هرچه گشت پیدایش نکرد. پدر از پسر می گریخت!”

در همان روزهای بند عمومی بود که مسعود ترانه معروف «خاک» را سرود.همان خاکی که از مشهورترین آوازهای فریدون شد. این خواننده در کتاب عجیبی که بعد از انقلاب در ایران منتشر شد گفت که “این ترانه‌سرا معمولا چیزهایی می‌سرود که هیچ خواننده‌ای جرات نمی‌کرد آن ها را زمزمه کند اما بعدها فهمیدم که خودش از عوامل سازمان امنیت بوده است!” از دیگر شایعات مستتر در این کتاب این بود که ساواک، ترانه خاک را به در خانه فریدون برده و به همراه یک چک سفیدازش خواسته که حتما ضبط ش کند اما فریدون چک را پاره کرده است که این قصه نیزبعدها توسط این ترانه‌سرا تکذیب شد. فریدون البته بعدها ترانه‌های خاک و قوزک پا و سال قحطی و قاصدک این شاعر را خواند و کلی هم سر و صدا کرد. بعد از انقلاب بالاخره یک روز آقای خلخالی، مسعود و بر وبچ را در کرج دستگیر کرد. آنها را به اصطبل جهانبانی بردند و موهای سر و نصف سبیل‌شان را زدند و فرستادندشان زندان قصر و او وقتی آزاد شد با بیش از صد ترانه، به اروپا گریخت.

۴-اعترافات

روز ۲۱ بهمن ۱۳۵۰ اعلام شد که پرویز قلیچ و مهدی لواسانی توسط ساواک دستگیر شدند. اما ماجرای اصلی این بود که این دستگیری حدود یک ماه پیش از این تاریخ رخ داده بود. قلیچ در خانه خود در مقابل چشم همسر و دو کودکش دستگیر شده بود و مهدی لواسانی مدافع جنگجوی عقاب، در روزی که با رفیق و بچه محلش منوچهر زندی (ورزشی‌نویس سال‌های بعد) با هم بودند بعد از خداحافظی از آنها بازداشت شد.

قلیچ و لواسانی هر دو از دانشجویان تربیت بدنی در دانشسرای عالی بودند. پرویز ثابتی از مدیران رده بالای ساواک هر دوی آنها را جداگانه به مصاحبه تلویزیونی کشاند تا در مقابل دیدگان حیرت‌زده مردم از فعالیت‌های مارکسیستی خود پوزش بخواهند. قلیچ که سال ها بعد در آستانه انقلاب اعلام کرد که یکی از دلایل گرایشات سیاسی وی، قیام سیاهکل است در مصاحبه تلویزیونی‌اش که با حضور سردبیران نشریات ورزشی برگزار شد و عکسش نیز در جلد کیهان چاپ شد اعلام کرد که فقط در دانشسرا  چند تا شیشه شکسته است.

پس از این مصاحبه‌ها بود که هر دوی آنها مورد عفو قرار گرفتند و به فوتبال ادامه دادند. این ماجرا، همچنین پای تعداد دیگری از ورزشکاران را که در شهربانی و ارتش استخدام شده بودند به پرونده گره زد که آن ها بعد از بازجویی آزاد شدند. قلیچ که با این عده، در حوزه فوتبال و دانشسرا مرتبط بود این توهم را در سازمان امنیت ایجاد کرده بود که شبکه وسیعی از قهرمانان و نظامی‌ها را علیه وجود موجود سازماندهی کرده وشورانده است!

او بعد از این مصاحبه به تیم ملی ایران دعوت شد تا به عنوان کاپیتان در المپیک شرکت کند و سپس در جام استقلال برزیل با گلزنی به آلوادور وایرلند، فوتبالش را بازسازی کرد.

المپیک مونترال ۱۳۵۶ آخرین بازی‌های کاپیتان قلیچ بود. او سپس به پرسپولیس پیوست و شش ماه در این تیم توپ زد. با کمک مدیران این باشگاه بالاخره پاسپورتش را گرفت و به آمریکا رفت. در سن خوزه بازی کرد و منتظر دعوت به جام جهانی ماند اما حشمت در مقابل فشار مطبوعات، دست آخر مجبور شد به رامسر برود و نظر ولیعهد رادرباره بازگشت او بپرسد.

سال ۱۳۵۶آخرین بازی پرویز در مقابل مجارستان برگزار شد و او بعد از ۱۲ سال حضور در تیم ملی، کنار رفت. جام جهانی ۱۹۷۸ در راه بود. قلیچ در آمریکا بود. حشمت در حال آماده‌سازی تیمش بود. رسانه‌ها خواهان بازگشت او به تیم ملی بودند. هر هفته که لای کیهان ورزشی و دنیای ورزش را باز می‌کردی خبری درباره بازگشت قلیچ به تیم ملی بود. پیشنهادات تا به آنجا رسید که او را مستقیم از آمریکا به آرژانتین بیاورند تا به اردوی تیم ملی ملحق شود. اما قدرت‌های امنیتی، دل خوشی از این بازگشت نداشتند. چند روز پیش از آن که حشمت گاز اتول‌اش را بگیرد و به رامسر برود که با پسر شاه درباره بازگشت او به تیم ملی صلاح مشورت کند و اتفاقا پاسخ خنثی و مشروطی هم بگیرد که احساس مخالفتی در ادبیات پسر شاه پیدا نکند و توپ دوباره بیفتد به زمین خودش و شایعات درباره بازگشت قلیچ قوت بگیرد یک روز حسن روشن طفل شیرین حشمت خان و علی سلطون و چند نفری از بروبچ، به نزد سرمربی تیم ملی رفتند و به او گفتند که «حتی اگه پرویزخان، بهترین بازیکن دنیام باشه این بچه‌ها بودن که زحمت کشیدن و تیم را بالا بردن. حالام ما دیگه قبول نمی‌کنیم حق و حقوقی از ما ضایع بشه» حشمت وقتی دید بچه‌ها موضع دارند و ممکن است بازگشت ستاره آمریکانشین، منجر به ایجاد دو دستگی در تیم بشود همه اینها را گذاشت کنار حرف و حدیث‌هایی که از آمریکا می‌آمد و نفوذی‌های حکومت در کنفدراسیون دانشجویان خبر می‌دادند که پرویز اگر بیاید بونیوس آیرس، می‌خواهد پیراهن و پرچم تیم ملی را آتش بزند و بازی ایران را تبدیل بکند به میتینگ ضدحکومتی…

البته حشمت رابطه ویژه‌ای با قلیچ داشت. آسمان به زمین می‌آمد و زمین به آسمان می‌رفت او روی حرفش ایستاده بود که قلیچ استانداردترین بازیکن ایران است… اما کدام قلیچ؟ قلیچ آماده یا ناآماده؟ قلیچ فوتبالیست یا قلیچ چریک؟ حتی به سر حشمت‌خان زد که در یک بازی تدارکاتی تست‌اش کند و ببیند چقدر آماده است؟ اما وقتی دید فدراسیون با توپچی سبیلو به توافق نمی‌رسد منصرف شد. یادم هست که می‌گفت حتی به قلیچ گفته بود بیا تهران، بیا تمرین کن ببینیم شرایط آمادگی‌ت چطور است؟ اما پرویز در جواب مربی‌اش می‌گفت درگیر بازی‌های سن خوزه در لیگ آمریکاست و نمی‌تواند به تهران بیاید. ظاهرا خیلی‌ها بهش گفته بودند «پاتو تهرون بذاری تو کمیته ضدخرابکاری حال‌تو جا می‌آرن» حشمت حتی به این هم فکر کرد که دعوتش کند مستقیم به جشنواره رئال مادرید یا آخرین اردوی برون مرزی تیم ملی درپیش از جام جهانی. اما قلیچ یک چیزهایی تو کله‌اش داشت که طفره می‌رفت. در آمریکا این شایعه پیچیده بود که او تیم ملی را به خاطر سرکوب آزادی در ایران تحریم کرده است. از این سو هم امنیتی‌ها چنین تصور می‌کردند که اگر کاپیتان تیم ملی بشود و در بازی تیم ملی با هلند، پیراهن و پرچم تیم را به عنوان افشاگری سیاسی و اشاره به اختناق و شکنجه در زندان‌های ایران، آتش بزند چقدر بازخوردهای بین‌المللی خواهد داشت؟ مسئله جالب این بود که وکلای حقوق بشری کنفدراسیون دانشجویان مخالف شاه در آمریکا با اشاره به دیکتاتوری و حکومت نظامی مستقر در آرژانتین، به او می‌گفتند که در صورت ارائه نمایش‌های ضدرژیمی در داخل میدان، هیچ ضمانتی برای سلامتی او و عدم تحویل‌اش توسط دولت نظامی بونیوس آیرس به حکومت تهران نیست. نهایتش کار به اینجا رسید که تیم ملی از او چشم بپوشد و قلیچ در یک مصاحبه تلویزیونی با شبکه‌های تلویزیونی آمریکا، اعلام کند که در اعتراض به شکنجه‌های آزادیخواهان در ایران حاضر به شرکت در جام جهانی نیست.

تیم ملی که از جام جهانی برگشت موج انقلاب راه افتاد. قلیچ اواخر سال ۱۳۵۷ به تهران بازگشت و بعد از پیروزی انقلاب، آن اطلاعیه معروفش را در پوزش خواهی از مردم منتشر و تقاضای عفو کرد.او باز به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و از آذر ۱۳۶۰ مخفی شد. قلیچ در سال ۱۳۶۳ به ترکیه گریخت. از آنجا به فرانسه رفت و پناهنده شد. بعد ها بسیاری از طرفداران فوتبال ایران که او را در حال کول کردن فرش یا رانده کامیون می‌دیدند غمی پنهان در دل شان لانه می‌کرد. غمی حاکی از اینکه کامل‌ترین فوتبالیست ایران اگر از روز نخست در دام سیاست نمی‌افتاد و اتوپیای خود را در میدان فوتبال می جست چه می‌شد؟ آیا فوتبال به عدالت‌خواهانی مثل او، بیشتر نیاز داشت یا سیاست؟

هنوز وقتی اطلاعیه عفو خواهی او را می خوانی دلت فنا می شود. معلوم است که هرگز و هنوز ،آن زخم ها را فراموش نکرده است .اعلامیه قلیچ در ۱۵ بهمن ۱۳۵۷، یک هفته قبل از پیروزی نهایی انقلاب اسلامی ایران در کیهان چاپ شد:

«ضعف نشان دادن در برابر دشمن و خیانت به مردم، به هر شکل و مقیاسی که بوده باشد نه تنها عملی نکوهیده و زشت است بلکه بالاتر از آن گناهی نیست. من دراین نوشته هرگز نخواهم گفت که این خیانت را آگاهانه و از پیش، به منظور خاصی مرتکب شده‌ام. من هرگز نخواهم گفت که برای نجات از بند، بدین عمل زشت تن در دادم تا پس از رهایی، با دشمن مبارزه کنم یا سخنانی از این قبیل … نه چنین ادعایی هرگز وجود ندارد. واقعیت این است که من در یک لحظه شوم، فریب دشمن را خوردم و با طلب بخشایش نمودن از شاه، به خلق خود خیانت کرده‌ام. من ناجوانمردانه با عملی که انجام دادم همپای بادشمن، لحظه‌ای مبارزات و از جان گذشتگی‌های آنان را عملا به تمسخر گرفته و به نوعی بر کوره داغ آنان آب سرد پاشیدم. آری واقعیت این است که من در یک لحظه نفرت‌انگیز، به خلق خود و دستاوردهای مبارزاتی‌اش خیانت نمودم و حقیقت هم این است که من اساسا خیانتکار نبوده و نیستم. ذرات وجود من نمی‌توانست خودفروشی را تحمل نماید ولی با این وجود در یک لحظه گیجی و گنگی و ماتی، فریب دشمن را خورده و به چنان عمل شرم‌آوردی دست زدم. اکنون من با همه کوچکی‌ام، از تو ای خلق کبیر می‌خواهم که با قلب مهربانت آن خطای گذشته را بر من ببخشایی و اجازه دهی که با وجود ناچیزم بر قامت سترگ و استوارت تکیه زده و دیگر بار در راهت ره بسپرم”

قلیچ درباره شرح دستگیری‌اش در همین اطلاعیه می‌گوید: در ۲۱ بهمن ماه سال ۱۳۵۰ حدود ساعت ۵/۱۲، نه نفر پس از گشتن خانه ام من را با خود به کمیته بردند و با تزریق چند آمپول مرا منگ کردند. شخص هیکل‌داری به نام پرویز، زنم را جلوی کمیته به من نشان داد و گفت اگر آنچه را که می‌گوییم انجام ندهی زنت را می‌آوریم داخل و… متعاقبش شنیع‌ترین، وقیح‌ترین کلمات را بر زبان راند که قلم از نوشتن‌اش شرم دارد. سرانجام بدون آنکه به درستی به عاقبت و نتیجه برگزاری این خیمه شب‌بازی ننگین فکر کرده باشم با تایید خویش به برعهده گرفتن آن رل مسخره در خیمه شب بازی وقاحت‌آمیز مقام امنیتی رضا دادم و ننگ…

۵-کیان

صابون‌پز خونه … انبار گندم … شوش … بچه‌های دهه سی آن محلات، لابد هنوز یک نوجوان گرد و قلمبه را به یاد دارند که وقتی والیبال می‌زد، سخت بود علائم بازندگی را در صورتش ببینی. آن روزها کیان تیمی سازنده بود که سه مرد بزرگ را بالا سر خود داشت: علی الهی، صدری میرعمادی و منصور امیرآصف. صدری میرعمادی، از نسل نخست روزنامه‌نگاران ورزشی عاشق کیانش بود. مردی که یک بار وقتی عبدالله شوتی،با آن پای افسانه ای اش توپ را شوتید و به گوش او خورد و کر شد، لبخند و توکل، هرگز از لبش کنار نرفت و تا آخر عمر به این قضا تن داد . در روزهای پیری و از کارافتادگی ش، این فقط منصور عزیز بود که بهش سری می‌زد. صدری دیگر نه چشمش می‌دید، نه پایش می‌رفت، نه گوشش می‌شنید، نه زبان به سخن گفتن باز می‌کرد، اما با دیدن منصورخان گل از گلش می‌شکفت. می‌گفت خودتان بروید سر یخچال، هر چی دوست دارید بخورید. اما رازآلودترین مرد کیان که مربی و رهبر اصلی‌اش بود علی‌آقا الهی بود. مردی که دو ستاره تابناک فوتبال ایران (پروین و پرویز) را تحویل تیم ملی داد اما بیش از چهل سال قفل بر لب زد و هرگز با کسی درباره فوتبال سخن نگفت. فکر پرویز را از همان روزهای اول که رشد کرد دو چیز مشغول به خود کرد: یکی آقایی و محبوبیت غلامرضا ساده‌دل خانی‌آباد و دیگری صورت سیاه فقر که در خانواده کارگری آنها پرده انداخت. او در روزهایی که با بچه‌های تیر دوقلو در روبروی کوچه برق ادیسون، فوتبال بازی می‌کرد با دانشجوی هم محله ش آشنا شد و این آشنایی گرایشات سیاسی او را قوام داد. اولش اعتقادات مذهبی داشت و در هیات حسینی تیردوقلو، با بچه نمازخوان‌ها رفیق شد و حوالی خرداد ۴۲ به پست معلم‌هایی خورد که شیرین حرف می‌زدند. حرف‌های گنده گنده درباره آزادی و برابری و عدالت اجتماعی.

صدالبته معلم مدرسه عاصمی هم که والیبایست تیری بود و پرویز را به عنوان پاسور خودش در مدرسه انتخاب کرده بود کم توی گوشش حرف‌های انقلابی نمی‌زد. در همان دوره‌های دبیرستانش بود که جزوه‌های دانشجویی – به ویژه متن دفاعیات خسرو روزبه و پاک‌نژاد در دادگاه- را می‌بلعید. روزی که با تیم ملی به شوروی رفت، مسکو را به عنوان قبله‌گاه چپ‌های استخوان‌دار ایران سیر تماشا کرد، از رفتارهای اجتماعی تا معیشت اقتصادی … از فوتبال تا جامعه بی‌طبقه و دیکتاتوری پرولتاریا را سیر از نظر گذراند. اما روزی که با تیم ملی قهرمان جام ملت‌های آسیاشد و به دیدار شاه رفت بزرگ‌ترین اتفاق زندگی‌اش رخ داد.

ابتدا به دفتر مخصوص شاهنشاهی رفتند و رئیس دفتر شاه به همه‌شان توصیه کرد که رسم دربار این است که همه ملاقات‌کنندگان دست شاه را می‌بوسند. وقتی شاه وارد شد فرح هم پشت سرش آمد. فرح از زیبایی گل قلیچ به اسرائیل صحبت کرد و شاه هم سخنانی گفت و رد شدند.

ملاقات که تمام شد رئیس دفتر شاه، قلیچ و کاظم رحیمی (توپچی شاهین و از رفیقان نزدیک سیداحمد خمینی) را کنار کشید و گفت شما دو نفر دست شاه را ماچ نکردید. چرا؟ قلیچ گفت والله شاید من یک کمی هول شدم نمی‌دانم چه شد. علیاحضرت درباره گل اسرائیل صحبت کردند و من متوجه نشدم کی شاه رد شد.

در تاریخ شفاهی فوتبال ایران، این موضوع برای همیشه به مسبب ریشه‌ای اختلافات حکومت با قلیچ تبدیل شد اما این فوتبالیست بعدها به رفقای نزدیک خود گفت که من اگرچه در آن دیدار، شاه را به عنوان سرمنشاء ظلم تلقی می‌کردم اما این اتفاق، بسیار فی‌البداهه افتاد و من متوجه چیزی نشدم. کاظم رحیمی هم اصلا در ته صف بود.بر خلاف بسیاری از آتش بیاران ، اما پرویز این دیدار را سرآغاز کینه‌های سازمان امنیتی نسبت به او نمی‌دانست بلکه سیاهکل را سرآغاز تکان خوردن خود تلقی می‌کرد. ظاهرا اعدام احمدزاده و چریک‌ها بعد از ماجرای سیاهکل، در دل او غده شد و ماند و او تحت تاثیر روشنفکرانی که از جنبش چریکی در سراسر جهان صحبت می‌کردند به سوی یک اعتراض درونی کشیده شد.

یک سال بعد از واقعه سیاهکل، در حالی که دانشجویان بسیاری از دانشگاه‌های ایران سعی داشتند به مناسبت سالروز این واقعه، مراسمی بگیرند، دو توپچی ساده دل ایران نیز در این میتینگ ها شرکت کردند. او اگرچه بعدها در هنگام اعترافات تلویزیونی‌اش به خبرنگار کیهان ورزشی گفت که من در دانشسرا شیشه شکستم، ولی خیلی‌ها می‌دانستند که او به عنوان یکی از هواداران مصطفی شعاعیان، مارکیست معروف شاخه مشهد، در شکل‌گیری کمیته دانشسرای عالی نقش داشته است. روزنامه‌ها هنگام عفو قلیچ‌خانی اعلام کردند که او یک مائوئیست است و در یک شبکه مائوئیستی بزرگ که حتی چند افسر شهربانی را هم در عضویت خود داشته دخیل بوده است.

اتهام اصلی او هدایت تظاهرات دانشسرای عالی و شکستن در و پیکر این دانشسرا اعلام شد .مامور امنیت می گفت این بابا فکر می‌کرده چون قهرمان است می‌تواند هر کاری بکند و راست راست هم بگردد و ساواک هم کاری به کارش نداشته باشه؟بعدها وقتی شرفی در روزنامه قوچانی پرده از این خاطره که قلیچ، اعلامیه‌های حزب توده را به خط خانمش می‌نوشت برداشت به او برخورد. حتی وقتی BBC از او پرسید که شما هنگام سفر با تیم ملی به آتن، با فعالین حزب توده ملاقات کرده‌اید؟ از غیراصولی بودن این حرف‌ها سخن گفت. قلیچ هرگز به خاطر آن اعترافات خود را نبخشید. حتی بعدها وقتی که بسیاری از محبوسین جوان ایرانی این تاکتیک را انتخاب کرده بودند که در زندان،توبه کار شوند و پوزش بخواهند و جان سالم به در ببرند اما در بازگشت به میدان سیاست، باز به میدان مبارزه برگردند او معتقد بود که هر زندانی بریده، که در زمان شاه تواب شد به مردم‌اش خیانت کرد.

سئوالی که در آن روزهای دستگیری ورزشکاران در ذهن مفسران فوتبال بود این بود که قلیچ مگر کیست که زیر بار فشارهای ساواک طاقت بیاورد؟ او مگر چند تا کتاب خوانده و چقدر خودسازی کرده و چند شب روی سنگ خوابیده و چله‌های ریاضت را کجا طی کرده که به غلط کردم نیفتد؟

هر زندانی سیاسی، بعدها در میانسالگی از خودش این سوال را می‌کند که مگر من چقدر در خودم ظرفیت چریکی داشتم که با دو تا تهدید و سیلی امنیتی‌ها، زه نزنم. اتفاقا یکی از آدم‌هایی که به عنوان هوادار شاخه مصطفی شعاعیان با وجود جوانی بسیار، در زندان شاه، نبرید همین آقای بهزاد نبوی بود که همیشه تحسین قلیچ را در آن زمان‌ها برمی‌انگیخت. درست برخلاف خود!

افسر وظیفه

  • از هرکدام از مفسران نسل اول فوتبال بپرسی، می گویند که سازمان‌های امنیتی کشور بعد از مرگ غلامرضا تختی، در پستوهای ورزش نفوذ بیشتری یافتند و کار به آنجا رسید که در دهه‌های چهل و پنجاه، به گفته کاپیتان اسبق تیم ملی هر رئیس ورزش دو تا رئیس دفتر داشت. یکی علنی و دیگری محرمانه که به خاطر همکاری با سازمان امنیتی، رخدادهای پشت پرده ورزش را زیر نظر داشت.

روزی که قلیچ افسر وظیفه شد ماموریت یافت که خود را به آموزش و پرورش شهرستان نور مازندران معرفی کند. قرار بود سه هفته آنجا بماند و یک هفته تهران، البته آخر هفته‌ها را هم برای حضور در بازی‌های تیمش در جام تخت جمشید، در تهران باشد و شنبه خودش را به آموزش و پرورش معرفی کند.

روزی که به عنوان معلم وظیفه به مدرسه رفت رئیس مدرسه نامه‌ای به او داد و به خنده گفت برو به این آدرس.

پرویز گفت اینجا دیگر کجاست؟ رئیس مدرسه گفت اداره ساواک شهرستان ماست. قلیچ رفت. یک آقایی ازش پرسید برای چه کاری به شهر ما آمده‌ای؟ قلیچ داستان را گفت که افسر وظیفه‌ام. ۱۸ ماه باید در آموزش و پرورش خدمت کنم. یارو گفت: شما دیروز خودتان را به مدرسه معرفی کرده‌اید و همان شب اول هم با معلمین مدرسه، برای شام، در خانه فلانی، دور هم بودید! پرویز خشکش زد. یارو گفت: بهتر است همین فردا بروید تهران. به رئیس دبیرستان هم گفتیم هر روز مقابل اسم شما «حاضر» بزند تا خدمت‌تان تمام شود. قلیچ شش ماه بعد، همان آقا را در سازمان تربیت بدنی مملکت دید. پرسید ایشان چه کاره‌اند؟ گفتند اولین رئیس دفتر محرمانه سازمان!است ،جزو ۱۳ شکنجه‌گر ساواک !الله اعلم!

ولگرد

– طبق یک ضرب المثل و فولکلور طهرانی، انگار که مدیریت جمعی و غریزی در خون آدم هاست و از پر قنداق با آدمی طی طریق می کند قلیچ از کودکی، این غریزه را داشت و بعدها همچنان که دیدیم در عقاب و پاس و تاج و تیم ملی هم این جنم را نشان داد. روزهایی که در تاج بود، آبی‌ها جوانگرایی کرده بودند و رایکوف می‌مرد برای جوان‌هایش… یک دفعه در اوج بازی می‌دیدی «بازی بدون توپ قلیچ»، تیم را از هنگامه بن بست ها، درآورد. داد می‌زد “غلام! گوشه راست خالی‌ست” و می‌رفت آنجا… همیشه از ماتریالی به نام «فلز» یک بازیکن سخن می‌گویند. آن زمان‌ها می‌گفتند بدن این آدم تیغ دارد …پرویز هم یکی از آن تیغ‌دارها بود. اتوریته قلیچ از همان جاها آغاز شد. آن زمان‌ها وقتی اصطلاح “هافبک ولگرد” را بچه‌های کیهان ورزشی روی او گذاشتند خیلی ها روی این لقب مکث کردند،این اصطلاحی ستایش بر انگیز از یک بازیکن آزاد و طراح بودکه بعدها به چهره‌هایی چون کرایف و مارادونا ، نسبت داده شد. ولگرد ، هافبکی بود که در همه مکان‌های خالی میدان، دیده می شد و بچه‌ها توپ را به او می رساندند تا طراحی کند. در اصل همان محور اصلی تیم بود. تا یکی در میدان گیر می‌کرد نزدیک‌ترین آدم به او قلیچ بود و تیم را از بن‌بست‌های تاکتیکی  و گره خوردگی ها در می‌آورد. این همان زمان‌هایی بود که او به شدت تمرین می‌کرد… بسیاری از هم نسلان‌اش، تمرینات وحشتناک او را به یاد می‌آورند که غیر از آماده سازی های تیمی، در تمرینات انفرادی نیز خودش را می‌کشت … این ظرفیت بدنی، در همان تمرین‌ها ساخته شد … حتی  این نقل را خیلی ها هنوز نقل می کنند که وقتی از زندان در‌آمد و لاجرم به خاطر ضعف جسمانی ش ،در بازی‌های تک‌نفره دوستانه به علی سلطون ‌باخت، فقط چند روز زمان ‌برد که خودش را به آمادگی ایده‌آل برساند و حال طرف را بگیرد.

برای بازیکنی چون او مشخصه‌هایی چون حمل توپ ، چیز مشکلی نبود. می‌دوید، جای خالی می‌گرفت، درگیر می‌شد، می‌شوتید، بچه‌ها را راهنمایی می‌کرد، با بلند قدترین یاران حریف به هوا می‌پرید و کم نمی‌آورد. آن کوه عضله که آدم گمان می‌کرد بیشتر به هالتریست جماعت می خورد تا متفکر کمربند میانی، در مناسبات درون میدانی، رکوردهایی کاملا منطبق براستانداردهای جهانی داشت. او شاید مدرن‌ترین بازیکن فوتبال ایران بود که جلوتر از تاریخ حرکت می‌کرد: اگر بک چپ بود در نقش پیستون‌هایی که بعدها در سیر تاریخی فوتبال متولد شدند ظاهر می‌شد.اگر دفاع وسط بود همان لیبرویی می شد که بعدها در فوتبال اروپا کلیشه شد. اگر هافبک بود، آنقدر آمادگی داشت که همه جا باشد و در عین حال پست خودش را هم خالی نگذارد.فروارد کلاسیک شماره ۱۰ یا ۹ بودنش هم که عین آب خوردن بود!یعنی منهای گلری ،در هر ده پست فوتبال می شد از او بازی گرفت،در تیم منتخب هفته جام تخت جمشید هم گذاشتش!

روزی هم که از فوتبال کنار رفت شرایط جسمانی و شعور تاکتیکی‌اش طوری بود که هنوز می‌توانست سال‌های سال بجنگد اما گمان می‌کرد که مردم از دیدن چهره تکراری‌اش خسته شده‌اند البته سیاست هم فرسوده اش کرده بود و روسا را به این نتیجه رسانده بود که دیگر برود بهتر است. به همین خاطرهم بودکه  بعد از المپیک ۱۹۷۶، وقتی در بازی با مجارها شرکت کرد درست در وسط هافتایم بهش گفتند بفرما، این هم بازی خداحافظی شما! و او راحت گفت بله… مربی تیم حریف بعد از بازی گفت که قلیچ بهترین بازیکن تیم‌تان بود. چرا دارد کفش‌ها را می‌آویزد؟ کسی نگفت که او تاپ‌ترین تلف شده میدان سیاست است و سیاست در حال بلعیدن فوتبال است. لابد می‌دانید که در نمایشگاه المپیک مونترال جلوی غلامرضا شاهپور چه اتفاقی افتاد که آتابای به حشمت گفت که پرویز برای‌مان مسئله‌ساز شده.دیگر باید براش فکری کرد.

اندام عضلانی، قدرت بدنی وحشتناک، اقتدار و اتوریته، بازی بدون توپ، توان رهبری، شعور خلاقیت، شوت‌های فیل‌کش!، ریتم دهنده تیم، چشمان باز، تغذیه‌کننده، روان درمانگر تیم، جنگجو و … تمام این واژه‌ها و لقب‌ها در توصیف فوتبال او کم می‌آورد.

اولین تیم ملی

– در سال ۱۳۴۴ در پی پیمانی که بین تیم‌های ایران، ترکیه، عراق و پاکستان بسته شد جام عمران منطقه‌ای هم متولد شد. حسین آقا فکری تازه مربی تیم ملی شده بود. او به عنوان یک چپ کار کشته، مربی مورد علاقه پرویز بود و از مبارزاتش با تاج، یک عمر دست برنداشت. دوستی نزدیکی او با آقای دری سردبیر کیهان ورزشی، گعده چپی‌های قدیمی را به وجود آورده بود و پرویز هم در نشست‌های خارج از فوتبال ایران، یک پای مرید‌وار آن گعده بود. نویسنده قدیمی دهه پنجاهی، هنوز هنگام نقل خاطره شب درگذشت غلامرضا تختی می‌گوید که آقا فکری و آقای دری در فروشگاه معروف رفیق‌شان (لوازم ورزشی) در خیابان آذربایجان تهران نشسته بودند و های های گریه می‌کردند و پرویز سوار بر ترک موتور، می‌رفت از پیاله فروش دست‌ساز خیابان ورزنده، برایشان بطری بطری آب انگور می‌آورد و آنها می‌خوردند و باز هق هق می زدند. فردای آن روز مقاله آقافکری در سوگ غلامرضا با عنوان “من هم در پزشک قانونی حاضر بودم” سر و صدای بسیاری به پا کرد(تختی وقتی با وجود آنهمه دوستی با سردبیر کهان ورزشی به ختم مادر او نرفت رفقاش صمیمی ش مثل آقا عرب، تازه دوزاری شان افتاد که یا ابوالفضل! نکند او خودش را سر به نیست کرده؟)

آقا فکری در جام عمران منطقه‌ای، در بازی مقابل ترکیه، پرویز را مامور مهار گوش چپ معروف ترک‌ها به نام «اور» بیک کرد که عین آب خوردن گل می‌زد . «اور» در این بازی فلج شد. «گالا» از آن روز برای پرویز تور پهن کرد. دلال‌های گالا به تهران آمدند اما فردایش مصاحبه ای از زبان قلیچ در مطبوعات چاپ شد با این ادبیات!: “- من هنوز بسیار جوانم و باید برای کارهایم از پدر و مادرم اجازه بگیرم. هنوز بازی در خارج از کشور برای من زود است»! آیا این اعلامیه هم ترفند مسئولان فدراسیون و سازمان ورزش بود؟ هر گاه که حرف از رفتن قلیچ می‌شد فردایش اعلامیه می‌زدند که من به خاطر علائق بسیارم به شاه و میهن، از حضور در تیم‌های خارجی معذورم!»

او در زمان عضویت در تاج هم که همراه با تیم ارتش به مسابقات قهرمانی ارتش‌های جهان در آتن رفته و به عنوان مهم سومی دست یافته بود با پیشنهاد تیم المپیاکوس یونان مواجه شد اما همان جریانی که او را از ترانسفر به خارج باز می‌داشت در این معامله نیز موفق شد.

نمی‌دانم الان چطور می‌توان آن نسخه‌های روزنامه ملیت را پیدا کرد؟ روزی که با تیم ملی ترکیه در آنکارا بازی می‌کردند روزنامه «ملیت» عکس او را در حالی که روی سر «متین» بازیکن مشهور ترک بلند شده بود و کاملا مسلط داشت توپ را می‌زد چاپ کرد .زیرتیترش را نگاه کن: «این است فوتبال!»… او فقط ۷۰/۱ متر قد داشت اما روی سر غول‌ها و آسمانخراش‌ها توپ می‌زد. درجا، جفت پا، عین فنر ….

اتوریته

مردی که سه بار با تیم ملی قهرمان آسیا شده بود (۱۹۶۸، ۱۹۷۲ و ۱۹۷۶) گمان می‌کرد حضورش دیگر بسیار طولانی و تکراری شده است و این، دل او را می‌زد. خوب شد نماند و ستاره‌های دهه هفتاد هشتادی ما را ندید که از در بیرونش می‌کردند از پنجره می‌پریدند توی اردوی تیم ملی!

با اینکه زندگی فوتبالی‌اش را مدیون منصور امیرآصف بود اما الگوی بین‌المللی‌اش دی‌استفانو بود. شاید اگر آن شب که منصورخان از زار و زندگی قناعت بار خودش، سی وپنج تومان یواشکی در جیب ستاره کوچک گذاشت و دستش را گرفت که به خانه‌شان بروند و اجازه او را از پدرش بگیرد نبود، او نیز در والیبال چهره می شد. (یا همچون بسیاری از ستاره های فوتبالفارسی زندگی اش در اثر اتفاقات اتفاقی و تصادف های تصادفی تغییر مسیر می داد…) اما از این مردانگی‌ها، منصورخان کم نکرده بود، بسیاری از بازیکن‌های تیم ملی در دهه‌های مختلف زندگی‌شان را مدیون او بودند، چه کسی برای آندرانیک اسکندریان که در اوج جوانی، پایش خراب شده بود و ۹ ماه تمام خانه‌نشین بود میتینگ گذاشت که پول جراحی‌اش توسط دکتر زرکش را جور کند؟ چقدر از جیبش داد؟ آندرانیک و پرویز، در تیم ملی همبازی شدند، هر دوشان در کاسموس آمریکا هم بازی کردند اما اگر خودشان هم بر زبان نمی‌آوردند فقط خدا می‌دانست که زندگی فوتبالی‌شان را مدیون منصورخان‌اند.آقای امیر آصف هرگز اهل دادار دودور نبود. حالا دیگر به آن یکی شاگردان بی‌معرفتش نگاه نکنید که وقتی منصورخان به مربیگری پرسپولیس انتخاب شد در رختکن چه شکلی رذالت به خرج دادند و آن مرد بسیار موقر و متشخص را دل‌شکسته کردند.

بله الگوی پرویز، دی استفانو بود. کپ خودش بود. افسانه اسپانیش فوتبال جهان. خستگی‌ناپذیر و دونده و خوش تکنیک … اما یک عادت بد قلیچ این بود که کشتیارش هم می‌شدی به دیدن فوتبال نمی‌رفت. رازی که خودش هم تا آخر عمرش موفق به کشفش نشد! یکهو می‌دیدی اردوی تیم ملی در هتل میامی است و چهار تا تیم خارجی آمده‌اند تهران. مثلا تورنمنت پدر دربیاری هم هست! بچه‌ها می‌رفتند دیدن تیم بادکوبه یا آن یکی حریف شان اما او در هتل می‌نشست … هر وقت هم کسی می‌گفت بیا برویم حریف آینده‌مان را ببینیم، دو دو تا چهار تا کنیم، ببینیم یار مقابل‌مان کیست، اما او می‌گفت: نه، حوصله‌اش را ندارم، فردا سر زمین می‌بینیم‌شان دیگر!… می‌گفت من می‌روم بازی خودم را می‌کنم حالا هر کی می‌خواهد باشد … به سکوها هم کاری نداشت که کی را هو می‌کنند و برای کی هلهله می‌کنند. حتی آن عکس یادگاری اول بازی هم سختش بود… حاجی اسماعیل همیشه افتخارش این بود که پرویز که واسه همه عکاس‌ها ناز می‌کرد و جلوی دوربین‌شان نمی‌ایستاد جلوی دوربین من، خبردار می‌ایستاد … نمی‌دانم این مقاومت برای چه بود؟ بیشتر عکاس‌ها که از جماعت پرولتاریا بودند و او هم که عاشق پاپتی‌ها بود …؟ درباری که نبودند عکاس جماعت؟ نمی‌دانم دلیل فرارش از مطبوعات چه بود. خودش که عاشق مجله‌نویسی بود و بهترین استاد و سازنده‌اش هم که سردبیر کیهان ورزشی بود. پسر خانه‌زادش بود اصلا. آقای دری را می‌گویم. البته آن روز که از زندان آزاد شد و با آن قیافه شکست خورده نشست بغل روزنامه‌نگاران و سردبیران که دلایل کشیده شدنش به سیاست و توبه کاری‌اش را بگوید و عکس‌اش هم در جلد روزنامه کیهان چاپ شد که دارد به آقای بهمنش چیزی می‌گوید، شاید روزنومه‌چی‌ها را هم عوامل رژیم می‌دید که این جوری فراری بود از جمیع‌شان- غیر از یک نفر!

البته او به تماشاچی جماعت هم عنایتی نداشت. اصلا مهم نبود صداش می‌کنند تانک! یا سردار سبیلو! یا اصلا می‌خواهند هوش کنند. نشان به آن نشان که وقتی داشت توی تاج بازی می‌کرد، رفتند جلوی تیم گارد که پرویز دهداری رهبرش بود. گربه‌ سیاهی هم شده بود برای همه تیم‌ها. بچه‌های محبوب و کم سن و سالی داشت که بعضی‌هایشان بعدها همایی شدند اما شخصیت سیاسی – اجتماعی‌شان در همین گارد شکل گرفت.

پرویز آمد امجدیه، دید که تمام پرسپولیسی‌ها آمده‌اند گارد را تشویق کنند. قبل از بازی، پرویز رو کرده بود به مستر رایکوف که بیا امروز گلر تیم را عوض کن، مرا هم دفاع وسط نگذار. رایکوف گفت «وات»؟ پرویز گفت بازی حساسیت پیدا کرده. اگر یک گل الکی هم بخوریم جمع کردن تیم سخت است. اتفاقا عد زدند و دو گل در دروازه تاج کاشتند گاردی‌ها.

آقا، خون می‌زدی کارد پرویز در نمی‌آمد، نه ببخشید کارد می‌زدی خودش در نمی‌آمد. برای اولین بار دیدیمش که عصبی است. هیچ وقت شاکی بودن خودش را داخل میدان نشان نمی‌داد. می‌ریخت توی دلش معمولا. ولی این بار جوش آورد. به هافبک تیم شان گفت که یاللا تو برو دفاع، خودش هم دفاع را ول کرد و آمد جلو، در خط هافبک و فروارد، خودش را به کشتن داد. اتفاقا در اولین دقایقی که دفاع را ول کرد تا برود حمله، توپ افتاد روی پیست طرف جایگاه. یکهو چند تا پرسپولیسی که تو جایگاه نشسته بودند فحشش دادند که برو پست خودت بازی کن، چرا آمده‌ای جلو؟ پرویز یک لحظه مکث کرد، همیشه یک لحظه مکث می‌کرد که واکنشش خودآگاهانه باشد. برگشت دید خود تماشاچی‌ها دارند همین دو سه نفر را دعوا می‌کنند. حتی تماشاگران حریف هم از تحسین او باز نمی‌ایستادند. آن روز به همت قلیچ بود که تاجی‌ها نه تنها گل‌های مساوی را زدند اتفاقا گارد را هم بردند و رایکوف فهمید که پرویز در داخل مستطیل سبز هم اسارت‌پذیر نیست. البته خیلی از مربیان از اتوریته او می‌ترسیدند. یا باهاش کنار می‌آمدند که تیم ضربه نخورد و بچه‌ها در داخل میدان هم یک مربی (لیدر) داشته باشند و یا کنار نمی‌‌آمدند. البته بیشتر مربیان می‌دانستند که او برای تیمش هر کاری می‌کند. موذی هم نبود در فوتبال. سفت حرف خودش را می‌زد. حالا ممکن بود این اتوریته را مربی بزرگی در حد فرانک اوفارل که اتفاقا از فوتبال بریتانیا آمده و اسم بزرگی داشت درک کند و قبل از بعضی از بازی‌ها او را به کناری بکشد و با زبان انگلیش پینگلیش  نظر پرویز را هم بپرسد. آدم گردن کلفتی در حد اوفارل بالاخره فرق دوغ و دوشاب و بازیکن صادق و موذی را می‌فهمید دیگر.

اما همیشه این سوال در اذهان عمومی تاریخ شفاهی فوتبال ما ماند که پروین چطور راضی شد اتوریته او را بپذیرد؟

عقاب

هنگامی که باشگاه عقاب تشکیل شد قلیچ به خاطر علاقه‌ای که به آقا فکری داشت به این تیم پیوست. اما دو دستگی در عقاب، ریشه این تیم دوست داشتنی را خشکاند. باند مصطفی عرب (افسر نیروی هوایی) و باند پرویز قلیچ، در مقابل هم ایستادند.

یادش بخیر ایرج دانایی‌فرد –ستاره محجوب- یادش بخیر … هر وقت درباره عقاب حرف می‌زد این خاطره را تعریف می‌کرد که تیم عقاب عملا دو دسته شده بود و دو تا تیم داشت. یکی متعلق به قلیچ و دیگری تیم عرب! در اواخر لیگ تخت جمشید، قرار بود عقاب به مصاف ملوان برود. شب قبل از بازی، ما را به منزل عرب دعوت کردند. قرار شد که فردا تیم عرب به میدان برود. اما ساعتی قبل از مسابقه خبر آمد که تیم قلیچ به میدان می‌رود. من مانده بودم چکار کنم. به پدرم گفتم چی کار کنم؟ گفت: با هر تیمی که به زمین رفت بازی کن. قلیچ فقط برای اینکه عرب کاپیتان تیم نباشد گفته بود دانایی‌فرد را می‌کنیم کاپیتان و می‌رویم توی میدان! وقت بازی رسید. آمدم بروم میدان. عرب پرسید کجا؟ گفتم قرار شد تیم قلیچ بازی کند. نشان به آن نشان که من بازی کردم اما روز بعدش، از طرف نیروی هوایی، مرا فرستادند جزیره کیش!!

گل‌های تاریخی

۳- در تاریخ فوتبال ایران، گل‌های کمی‌ست که بتوان «گل‌های تاریخی» روی آن اسم گذاشت. اگرچه در دهه های اخیر گل‌های خداداد به استرالیا و استیلی به آمریکا را در زمره همین گل‌ها شاخص‌بندی کردند اما تاریخی‌ترین گل تاریخی فوتبال ایران، بلااستثنا گل پرویز به اسرائیل (۱۳۴۷) بود که جنبه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی واقتصادی داشت و توانست در همه لایه‌های حتی ایدئولوژیک آن روز نفوذ پیدا کند. این گل اگرچه در نظر خود گلزن، گلی ساده بوده و هرگز آن را بولد نکرده اما تاثیرات بسیاری در حاشیه این پیروزی به جا گذاشت که حتی می‌توان گفت فوتبال را با فرهنگ طبقه روحانیت و انقلاب اسلامی گره زد. شعار معروف آن روز «با اره بریدند سر موشه دایان را … عجب ختنه سورونی، عجب ختنه سورونی!» به حدی در تاریخ شفاهی حوزه‌های سیاست و فوتبال ماندگار شد که نمی‌توان برایش علی‌البدل پیدا کرد. فوتبال که از ابتدای پیدایش در ایران تا دهه چهل، نتوانسته بود در دل طبقه روحانیت جایی باز کند بعد از این گل و ماجرای تظاهرات در خیابان روزولت است که در دل علما نیز به هر حیله رهی پیدا می کند. همان فوتبالی که نیم قرن در ایران در ذهن طبقه روشنفکران چپ و روحانیت، به عنوان افیون توده‌ها تلقی می‌شد تازه با همین گل است که جلوه دیگری از زندگی می‌یابد. یکی از روسای بعد از انقلاب فدراسیون فوتبال ایران نقل می‌کند که در جوانی، وقتی به تماشای این بازی رفت و در سیل خروشان مردم غرق شد، آن شب برای اولین بار با سینه‌ای ستبر و سری بلند، به نزد پدرش که از علمای معروف حوزوی بوده رفته و با افتخار تمام از فوتبالی می‌گوید که مردم را علیه اسرائیل شورانده است. آقای رئیس می‌گفت نور و تلالویی که برای اولین بار در چشمان پدرم درخشید و به گمانم نقطه آغاز آشتی علما با پدیده وارداتی فوتبال بود برای نخستین بار در چشمان پدرم برق زد. دیگر هرگز موضعی درباره تکفیر فوتبال از او و دوستانش نشنیدم.

اما پرویز قلیچ هر بار که خواست راجع به این گلش ساده انگاری کند و بگوید که شانسی گل زده با خشم طرفداران فوتبال روبرو شده که چرا با احساسات مردم بازی می‌کنی؟ قلیچ در مصاحبه‌ای گفته بود: «در آن دیدار، بازی ده دقیقه بند آمد و اسرائیلی‌ها قهر کردند. موقعی که ما گل زدیم و مساوی شدیم بین کلانی و بهزادی دعوا بود که هر کدام‌شان می‌گفتند من گل را زده‌ام ولی واقعا توپ توی گل نرفت. داور کنار خط پاکستانی بود. داور وسط هم هندی بود. اسرائیل را هیچ کشوری راه نداده بود غیر از ایران که حاضر شده بود این مسابقات آسیایی را در تهران برگزار کند. موقعی که من آن توپ را گرفتم و شوت زدم که برود طرف گل، دقایق آخر بازی بود، محکم شوت زدم، شانسی رفت توی گل.»

سال ۱۳۴۷ بود. فینال جام ملت‌های آسیا بود. اسرائیل قهرمان دور قبل در مقابل ایران ایستاده بود. نیمه اول را یک – صفر اسرائیل به نفع خود تمام کرده بود و توی دل مردم انگار رخت می شستند بس که پریشان احوال بودند! نیمه دوم که کلانی گل مساوی را زد نوبت به قلیچ رسیدو آن شوت بسیار سرکش و وحشتناک ش . از میانه زمین حرکتی را آغاز کرد که با دریبل چند یار حریف ادامه یافت و بالاخره شانس‌اش را با آن شوت عجیب امتحان کرد. ..و تهران تا صبح نخوابید.

یکی از اولین جرقه‌های پیوند و در هم آمیختگی حوزه‌های «سیاست و فوتبال» در همین بازی رخ داد. هواداران و هسته‌های مطالعاتی مصطفی شعاعیان در نقاط مختلف امجدیه نشسته و شعارهایی ضداسرائیلی به طرفداری از فلسطین می‌دادند. شادی تهرانی‌ها به آنجا رسید که وقتی فردا صبح بیدار شدند خبری شنیدند که دفتر هواپیمایی ال عال متعلق به اسرائیل در خیابان ویلا مورد حمله قرار گرفته و به آتش کشیده شده است. بعدها در روایت ‌های تاریخ شفاهی ورزش ایران، خیلی‌ها از گروه موتلفه و اسدالله لاجوردی (دادستان بعدی انقلاب) به عنوان مهاجمان به دفتر هواپیمایی نام بردند.

از دیگر گل‌های تاریخی پرویز، دو گل معروف او به استرالیا (مقدماتی جام جهانی ۱۹۷۴) بود. روزی که در استرالیا سه هیچ باختیم و در تهران با دو گل پرویز بردیم. روزنامه‌ها نوشتند پرویز به زنش قول داده بود دو گل می‌زند اما کاش قول سه گل را داده بود.

روزی که او برای بازی با استرالیا وارد میدان شد دلش عین سیر و سرکه می‌جوشید. علنا می‌گفت من برای دهن کجی به روزنامه‌ها آمده‌ام که بگویم من بهترین هستم، آمده‌ام خودم را به آنهایی که می‌گفتند پرویز به مملکت خیانت کرده و ساواک، کسی را بی‌خود دستگیر نمی‌کند ثابت کنم. فشار روزنامه‌های دست راستی آن‌قدر زیاد بود که حتی بعضی از حضرات علنا مقاله نوشته بودند که این خائن را فردا توی تیم نگذارید. حالا پرویز آمده بود جواب اینها را بدهد. اصلا از قبل بازی، تابلو بود که می‌خواهد بجنگد و بدرخشد و تمام کند. وقتی داور برای ایران پنالتی گرفت همیشه پنالتی‌های تیم ملی را غلامحسین (مظلومی) و علی سلطون می‌زدند. اگر آنها نبودند تازه نوبت قلیچ می‌شد. از عجایب تاریخ، یکی هم این است که وقتی پنالتی شد و مظلومی رفت توپ را برداشت که برود بکارد و بزند توی گل، علی پروین دوید سمتش، توپ را از دست او گرفت و گفت: نه، نه … و آورد توپ را داد به قلیچ که پنالتی بزند. البته غلامحسین هم بعد از بازی گفته بود که من هم توپ را می‌خواستم به پرویز بدهم ولی علی پیشدستی کرد. وقتی پرویز توپ را داشت می‌کاشت، قیافه امیرآصفی دیدن داشت. چشم‌هایش را بسته بود و رویش را کرده بود به سمت دیگر و دل نگاه کردن به دروازه را نداشت. حالا این همه روزنامه‌ها مطلب نوشته‌اند، اگر گل نشود چه می‌شود؟ اگر دروازه‌بان بگیرد چی؟ اگر تور را پاره کرد چی؟ اما اعتماد به نفس پرویز وحشتناک بود. خیلی راحت توپ را کاشت و مثل آب خوردن گل کاشت. برگشت نگاه کرد به آنها که می‌گفتند او خائن است به مملکت!… جوری نگاه کرد که تنها معنی‌اش این بود: این منم … من حقیقت‌ام …

گل او به استرالیا هرگز از حافظه جمعی ما نخواهد رفت. در بازی رفت که تیم آقای بیاتی با از دست پروین در بازی آماده سازی (آسیب‌دیدگی) ضعیف‌تر شده بود در سیدنی سه گل خورد. ماجراهای روانشناسی مربی استرالیا در این بازی جالب بود. او بالای تخت هر کدام از بازیکنانش تصویر بزرگ یار مقابل ایرانی‌اش را به دیوار زده بود تا با دشمن فرضی‌شان شب و روز زندگی کنند. صدالبته بعدها شایع شد که مستر رایکوف، اطلاعات بازیکنان ایرانی را به مربی استرالیا فروخته اما رایکوف هرگز آن را به گردن نگرفت. مطبوعات استرالیا،حتی عکس بزرگ “پرویز بزرگ” را هم چاپ کرده بودند اما این سه گل تمام امیدهای ما را برباد داد. استرالیا در همان هواپیمایی که تیم مغموم و شکست خورده ایران را به وطن بازمی‌گرداند به سوی تهران پرواز کرد و با وجود جایگزینی منصور رشیدی به جای ناصر حجازی و بازگشت علی پروین به تیم، پرویز در مقابل ۱۲۰ هزار تماشاچی به قولی که به همسرش داده بود عمل کرد و دو گل در دروازه کانگوروها جای داد که اولی از روی ضربه پنالتی بود اما دومی شوتی زوزه‌کشان از ۳۵ متری بود که گلر استرالیا را میخکوب کرد.

داستان ترانسفر

حیف شد. فوتبال استاندارد او دردهه پنجاه، می‌توانست در حوزه بین‌المللی هم بدرخشد. حیف شد. لژیونری در حد او را نتوانستیم در رویاهای فوتبالی دهه پنجاه‌مان بگنجانیم. او دو بار می‌توانست استانداردهای خود را در ایده‌آل‌های اروپایی بیازماید. بار اول که دلال‌های ترک آمدند و او و آقا جلال را پسند کردند. داشتند جدی جدی می‌رفتند پای امضای قرارداد که یکهو فردایش در روزنامه‌های کیهان و اطلاعات، بیانیه‌ای چاپ شد که این دو ستاره، وطن و شاه‌شان! را دوست دارند و هرگز حاضر به ترک آن نیستند. فردا صبح وقتی جلال و پرویز این اطلاعیه را دیدند شاخ درآوردند. غمگین و پژمرده رفتند سازمان ورزش، پیش قراگوزلو. رئیس با خوشرویی پذیرفت‌شان. بچه‌ها پرسیدند چیه ماجرا جناب رئیس؟ رئیس دلداری‌شان داد که این دستور ویژه دفتر شاه است و ما فقط اعلان‌شان را به روزنامه‌ها داده‌ایم. قراگوزلو سپس به‌شان نوید داد که به دل نگیرید، حالا ما یک کاری می‌کنیم تا بخش اعظمی از پولی را که ترکیه به شما می‌داد از بودجه سازمان ورزش پرداخت کنیم.

ماجرا به درخواست تیم شکراسپورت برمی‌گشت. پرویز مدتی قبل‌تر، در سفری به ترکیه، مورد پسندشان واقع شده بود و البته یک ناپرهیزی هم کرده بود که گذرنامه‌اش را برداشته بود و در معیت دلالی بین‌المللی به باشگاه بایرمونیخ رفته بود. یک سال قبل از این ماجراها وقتی تیمی از آلمان برای برگزاری یک بازی به تهران آمده بود باز چشم مربی‌شان پرویز را گرفته بود. بعد از بازی، شماره تلفن و یادداشتی داده بود و دعوتش کرده بود مونیخ. پرویز ۴۳ روز در اردوی بایرن ماند و با آن تیم تمرین کرد. روزنامه‌ها فرت و فرت عکس‌اش را می‌انداختند و از ستاره پرشین‌شان مطلب می‌نوشتند. یک روز مسئولان باشگاه مونیخی، نگاهی به گذرنامه‌اش کردند و هاج و واج ماندند. گذرنامه سیاسی دست تو چه کار می‌کند؟ پرویز گفت چطور مگر؟ گفتند باید بروی مجوز بگیری. ستاره ایرانی تازه فهمید که چقدر سادگی کرده است. با خود فکر کرد که این گذرنامه سیاسی دست من چه کار می‌کند؟ یادش آمد فدراسیون فوتبال هر وقت می‌خواست تیم را بفرستد ترکیه،یا پاکستان(اعضای پیمان سنتو) برای اینکه پول خروجی ندهد (نفری هزار تومان) ماجرا را محول می‌کرد به وزارت امور خارجه، آنها هم پاسپورت آبی رنگ دیپلماتیک به بچه‌ها می‌دادند.

مونیخی‌ها از حضور پرویز بسیار استقبال‌کردند. نمی‌دانم الان خودش آن روزنامه‌های آلمانی را برای یادگاری نگه داشته که عکس‌های تمرین و بازی او را ‌انداخته بودند و هیکل‌اش را با قامت توپر گرد مولر افسانه‌ای مقایسه می‌کردند و بازی اش را همسنگ مولر ارزیابی می‌کردند. بالاخره شانس در خانه ستاره سبیلو را نزد و یک روز وکیل باشگاه مونیخی به او گفت که با این گذرنامه، نمی‌توانی قرارداد ببندی و بمانی. عین این است که یک دیپلمات ایرانی به باشگاه بایرن پناهنده شود! پرویز در مونیخ بود که تفاوت‌های فوتبالفارسی و فوتبال توسعه یافته اروپایی را فهمید. هر روز که به تمرین می‌رفت می‌دید که یک پکیج شامل یک دست لباس، گرمکن، جوراب، لباس تمیز و لباس بعد از تمرین و خیلی چیزهای دیگر در اختیار همه بازیکن‌هاست و چون اندازه و سایز بازیکن‌ها را گرفته‌اند همه چیز کیپ تن‌شان هست اما در فوتبال ایران، هر کس که عشقش کشید، یک لباس رنگ وارنگ تمرین می‌کند.

«مولر ایرانی» بدجور چشم مستر برانکوزیچ، ستاره سابق یوگسلاو و مربی وقت بایرن را گرفته بود. در تمرینات و بازی‌های دستگرمی، پرویز را می‌گذاشت هافبک و در روزهایی که «من تو من»، تازه در فوتبال مد شده بود او یار مقابل گرد مولر افسانه‌ای بود و برخوردهای این دو تانک، واقعا دیدن داشت. گرد مولر، اعجوبه‌ای بی‌بدیل بود و آنقدر می‌دوید که ستاره خستگی ناپذیر ایرانی را خسته می‌کرد. به طوری که شب‌ها از فرط خستگی خواب به چشم ستاره ایرانی نمی رفت. پایان قصه این بود که بالاخره گذرنامه دیپلماتیک کار دست ستاره داد و او حتی وقتی به سوئیس رفت تا تقاضای پناهندگی کند مسئولان بخش پناهندگی وزارت خارجه این کشور خیلی رک به او گفتند که روابط دیپلماتیک ما با ایران عالی‌ست و جواب سربالا دادند. در آن روزها در نشریات ایران، مقاله‌هایی درباره کارهای غیرمتعارف او چاپ می‌شد و کار به جایی رسید که آقای دری (سردبیر کیهان ورزشی) که می‌خواست از او تختی دیگر بسازد به عنوان پدر معنوی‌اش پیغام داد که پرویز برگرد، اوضاع خوب نیست، وضعیت خطرناک است، خانواده‌ت اینجاست… این جوری نمی‌شود… و قلیچ بالاخره برگشت.


نظرات

ارسال دیدگاه

بدون نظر