پرویز قلیچ‌خانی قربانی یک شوخی شد

پرویز قلیچ‌خانی قربانی یک شوخی شد

کافه‌نشینی با جهانگیر کوثری که دیگر در تلویزیون دیده نمی شود پرویز قلیچ‌خانی قربانی یک شوخی شد   دنیای‌فوتبال| مثل همه قرارهای گپ و گفت در طبقه پائین کتابفروشی آمه منتظر مهمان

کافه‌نشینی با جهانگیر کوثری که دیگر در تلویزیون دیده نمی شود

پرویز قلیچ‌خانی قربانی یک شوخی شد

 

دنیای‌فوتبال| مثل همه قرارهای گپ و گفت در طبقه پائین کتابفروشی آمه منتظر مهمان مان هستیم. هر چقدر داخل کافه آرام است،  هوای گرم مردادماه تهران و ازدحام خیابان زندگی در بیرون را دشوار کرده است. چند روزی بود که فکر می کردم با جهانگیر کوثری از چه حرف بزنم. در روزگار آدم های یک بعدی، او یک چهره چند وجهی به شمار می آید. برای معرفی کردنش نیازی ندارد که بگویی پدر بازیگر درخشان و جسور باران کوثری است یا همسر کارگردان خلاق بانو رخشان بنی اعتماد.

او جهانگیری کوثری است. مردی که در مسابقات تخت جمشید مدافعی سختگیر بود، در تلویزیون سال ها یکی از چهره های معتبر و محترم ورزشی به شمار می رفت، از روزنامه نگارهای موسفید کرده مطبوعات ورزشی است و در سینما یک تهیه کننده خوشنام با انبوهی از جایزه و فیلم های سینمایی که تعدادی از آنها آبروی سینمای ایران هستند.

از پله های کافه که پائین می آید، همان مردی است که عکس هایش را دیده ام یا در قاب تلویزیون نگاهش کرده ام، آرام، خوش پوش و صبور. آنقدر که انگار برای پائین آمدن از پله ها یکسال زمان دارد. به همراه علی عالی و سعید زارعیان به او خوشامد می گوئیم. گفتگو کردن با کسی که سالها یک روزنامه نگار درجه یک بوده است کار آسانی نیست. مثل این می ماند که آدم بخواهد پیش محمدرضا شجریان در مورد آواز ایرانی حرف بزند!

–        چند شماره از «دنیای فوتبال» را دیده ام. کارتان خوب و متفاوت است. شماره پرویز قلیچ خانی خیلی خوب بود. بهرحال این چهره ها را نمی توانیم انکار کنیم و بررسی ابعاد شخصتی شان حتماً برای ستاره ها نکاتی دارد که اگر بیاموزند می توانند کمک شان کند.

عینک و دسته کلیدش را می گذارد روی میز و چشم می چرخاند توی کافه که معمولاً این ساعت روز خلوت و دنج و خواستنی است. برایش توضیح می دهم که سنت مان در مجله نه گفتگوی مبتنی بر پرسش و پاسخ که بیشتر گپ و گفت و چای خوردن است و حاشیه نگاری. حرفه ای تر از آن است که نیازی باشد برایش توضیح بدهی چی در سر داری. با یکی دو خاطره از قلیچ خانی شروع می کنیم تا اینکه به خودش می رسیم. به جهانگیر کوثری.

 

در آبادان عاشق شدم

–        من عشقم سینما بود. بین فوتبال و سینما در تلاطم بودم. مثل پاندول یک ساعت قدیمی. از ده سالگی عاشق سینما شدم. به خاطر کار پدرم رفتیم آبادان. یک سینما به اسم ایران توی «لین یک» بود که سقف نداشت. به خاطر گرمای آبادان شب ها سقفش را که برزنتی بود جمع می کردند. خانه ما مشرف به سینما بود. به همین خاطر من و برادرم تکیه می دادیم به دیوار و فیلم ها را می دیدیم. یادم می آید که فیلمی بود به نام «دریای عشق». مصری بود. من ۲۸ بار این فیلم را دیدم، خسته هم نشدم! اصلاً سینما شیرین، سینما رکس، سینما کارون پاتوقم بود.

وقتی  از آن روزها حرف می زند چشم هایش مثل یک بچه ده ساله برق می زند که در «لین یک» آبادان۶ ریال کف دستش قایم کرده که برود بلیط بخرد و فیلم ببیند. از آبادان مثل یک عشق قدیمی حرف می زند. شهری که از آنجا کم یادگاری ندارد.

–        آبادان آفتاب خشنی داشت. ما می رفتیم اسکله و یک دستمان را می گرفتیم به طناب کشتی ها و یک دستی شنا می کردیم. می رفتیم یک گوشه قبرستانی که زمین خاکی فوتبال درست کرده بودیم زیر آفتاب بازی می کردیم. اصلاً این چهره خشنی که دارم محصول آن زمان است!( می خندد). خیلی ها از دور من را می بینند می گویند فلانی زیادی جدی است اما اینطور نیست درون من اتفاقاً خیلی آرام است. «باران» یک بار حرفی در موردم زد که فکر می کنم بهترین تعریف از شخصیتم باشد. گفت پدرم پوست شیر و قلب پرنده دارد.

با ما حرف می زند و چشمم به گوشی اش است که روی میز گذاشته. منتظر تماس «باران» است. لیوان چای که می رسد، کیک نمی خورد. سعید زارعیان می خواهد که از این فرصت برای عکاسی استفاده کند. با هم به حیاط کافه می روند و سعید با همان حساسیت همیشگی اش عکس هایش را می گیرد. صندلی می آورد و از پشت شیشه کمین می کند و همه آن کارهایی که عکاس های حرفه ای می کنند تا از بین صد شات به یکی برسند و راضی شوند. کوثری با خنده می گوید اگر می دانست قرار است عکاسی کنیم حتماً لباس های رنگی می پوشید.

 

پدرم ساک راه آهن را آتش زد

او خیلی زود از فوتبال خداحافظی کرد. آنقدر زود که پیدا کردن عکس های قدیمی اش کار آسانی نیست اما جهانگیر کوثری یا آن جور که قدیمی ها صدایش می کنند «جهان» فوتبالش را با راه آهن شروع کرد. به قول خودش نه تنها کسی را نداشت که حمایتش کند بلکه پدرش مخالف تمام قدش بود.

–        صدرصد مخالف بود! اصرار داشت درس بخوانم. یادم می آید شانزده، هفده سالم بود که تیم راه آهن به ما یک ساک ورزشی داد، تویش پیراهن، شورت و یک جفت کفش استوک سرخود مارک رهبر که تولید داخل بود گذاشته بودند. اینها را من آوردم خانه. پدرم از سر کار که می آمد حیاط را آب می داد، می نشست رادیو گوش می داد. همین که وارد شدم ساک را دید. گفت به جای درس خواندن می ری فوتبال؟ به نظرش فوتبال یک تابو بود. یک آفت. مثل هروئین. یک گناه بابخشودنی. ساک را از دستم گرفت، نفت رویش ریخت و سوزاند. این ساک داشت توی آتش می سوخت و من نگاهش می کردم. انگار این شعله های آتش داشت وجود من را می سوزاند. هنوز هم یادم می آید دلم می شکند. مادرم یواشکی دلداری ام داد که من درستش می کنم. پول داد و دوباره لباس خریدم و وقتی از تمرین برمی گشتم خانه، از توی کوچه ساک را می انداختم بالای پشت بام، بعد از جلوی پدرم دست خالی می آمدم داخل خانه. مادرم بنده خدا لباس هایم را می شست. مادرم یک فرشته واقعی بود.

این حرف ها را که می زند انگشت هایش را توی هم گره می زند. ذهنش سینمایی است. برای همین جزئیات را آنقدر خوب تصویرسازی می کند که انگار دارد یک پلان را طراحی صحنه می کند. حتی دیالوگ ها را دقیق می می گوید.

–        البته بعداً پدرم نگاهش به فوتبال عوض شد. یک روز که توی حیاط نشسته بود و رادیو ترانزیستوری اش را گوش می داد، من داشتم در امجدیه بازی می کردم. عطالله بهمنش گزارشگر بازی ما بود. یک جا از من تعریف می کند و می گوید «جهانگیر کوثری دفاع نامرئی تیم راه آهن با تمام وجود می جنگد». پدرم این را می شنود از مادرم می پرسد این جهانگیر، جهانگیر خودمونه؟ مادرم می گوید بله. همان جهانگیر که ساکش را سوزاندی! وقتی آمدم خانه بغلم کرد. حتی یکبار با برادرم آمد امجدیه بازی من را از نزدیک دیدم و عذرخواهی کرد. یادم می آید کیهان ورزشی عکسم را زده بود و مطلبی در تحسین بازی ام نوشته بود. پدرم این را خیلی دوست داشت و بعد از آن جریان به من افتخار می کرد. بهرحال اینها را گفتم که یادآوری کنم آن زمان خیلی از خانواده ها اینقدر استقبال نمی کردند از فوتبال. فضای پیشرفت حتی داخل خانواده ها هم توام با مقاومت بود برای فوتبال بازی کردن.

 

تراکتورسازی ۲۵۰ هزارتومان پیشنهاد داد

عادل فردوسی پور، بهرام شفیع، پیمان یوسفی، مزدک میرزایی، عطالله بهمنش، جواد خیابانی و … به عنوان چهره های تلویزیونی، گرچه همه در کارنامه شان گزارش های خوب و و روزهای درخشان داشته اند اما هیچکدام پیراهن سرخابی ها را تن نکرده اند. به همین خاطر جهانگیر کوثری را می توان یک چهره متفاوت به حساب آورد. یک مجری و نویسنده ورزشی که سابقه پوشیدن پیراهن آبی تاج را دارد. اینکه چطور از راه آهن به تاج رفت داستان مفصلی دارد.

–        من قرار بود بروم تراکتورسازی تبریز. آن روزها آقای پورصمدی تصمیم گیر این تیم بود. آمده بود تهران که بازیکن بخرد. همان فصل من اتفاقاً به آنها گل هم زده بودم. قرار گذاشت رفتیم چلوکبابی اکباتان. گفت ما با ناصر حجازی و حمید نیتی و منصور کاویان پور هم صحبت کرده ایم و آنها هم می آیند تبریز. منصور کاویان پور عموی حامد کاویان پور بود.  نازنین مردی. خدبیامرزدش. در کاندادا در حال دوچرخه سواری سکته کرد و رفت.  مهندس فیزیک اتمی بود. گفت آقا فکری را هم می آوریم و یک تیم قوی می سازیم. وقتی گفت صد هزار تومان قراردادت است، اصلاً یخ زدم. صد هزار تومان خیلی پول بود آن روزها. می شد یک خانه و ماشین نو خرید. حالا ما مستاجر بودیم. این پول اصلا زندگی ام را تکان می داد.

جزئیات. جزئیات را آنقدر دقیق تعریف می کند که انگار همین ده دقیقه پیش از چلوکبابی اکباتان بیرون آمده است. تکه داده بود به صندلی چوبی کافه. نگاهش می کردم. اینکه هنوز هم ابروهایش مثل عکس های روزهای جوانی اش به چهره اش جدیتی می دهد که به قول خودش باعث می شد مهاجم ها با او سلام و علیک کنند و از در دوستی وارد شوند.

–        گفتم باید فکر بکنم. تازه دانشگاه قبول شده بودم. هنرهای دراماتیک می خواندم. می خواستم سینما را ادامه بدهم. فکر می کردم چطور از تهران بروم تبریز؟ ناصرحجازی را دیدم. گفت:« جهان بیا بریم تبریز! گفت به من ۲۵۰ هزار تومان پیشنهاد دادن، می ریم اونجا یه تیم خوب می سازیم.». چند روز بعد دوباره پورصمدی زنگ زد و رفتیم چلوکبابی اکباتان. پاتوقش بود. گفت:« بیا تبریز. ۲۵۰ هزارتومان به ناصر حجازی دادیم به تو هم می دیم». من توی زندگی ام همیشه گرفتار این برزخ ها بوده ام. همیشه دو راهی داشته ام. بهرحال نشد بروم تبریز.

 

می ترسیدم تاجی ها پشیمان شوند!

می پرسم چطور شد رفت به تاج؟ تاج… چشم هایش برق می زند. صدایش اما بالا و پائین نمی شود. مثل آدمی که روی رفتارش کنترل تمام وقت دارد. با هیجان حرف می زند. انگار تازه از طرف رایکوف به او زنگ زده اند که ساعت شش برود دروازه شمران، دفتر باشگاه تاج.

–        توی جلسه رایکوف، پورحیدری، شیخان رئیس باشگاه و تیمسار اسعدی بودند. رایکوف گفت که من بازی تو را دیدم و پسندیدم. اینجا ممکن است پول کمتری بدهیم اما می خواهیم که فصل آینده با ما باشی. من داشتم بال در می آوردم. باورم نمی شد. آن روزها تاج و پرسپولیس رفتن آرزو بود. گفتند قراردادت ۸۰ هزار تومان برای دوسال است و ماهی هم ۵ هزارتومان حقوق می گیری. یادم می آید کاغذها قرارداد را که  آورده بودند من اصلاً رویم نمی شد بخوانم. یعنی فقط دلم می خواست از خوشحالی بگویم پیراهن را بدهید من بروم! می ترسیدم یکدفعه پشیمان بشوند. حالا آنها از آن طرف هی می گفتند می دانیم رقم قرارداد کم است! حتی شیخان گفت این چک چهل هزارتومانی را بگیر برای فرداست. بعد گفت چیزی نیاز داری؟ گفتم ما مستاجریم خانه می خواهم. چند روز بعد چهل هزارتومان دیگر را هم دادند.

انگشت هایش را تند تند حرکت می دهد. می خندد. حتی یادآوری هیجان آن روزها که هیجده سالش بود هم حالش را خوب می کند. اینکه خیلی زود و بدون هیچ پشت و پناه و حامی از راه آهن توانسته بود چشم های رایکوف را خیره انگار از هر مدال و تحسینی برایش افتخارآمیزتر است. حتی حالا که نسل تازه چیزی از رایکوف و تاج آن روزها نمی داند.

–        یک خانه خریدیم سمت نیروهوایی و اسباب کشی کردیم. برای خودم یک پیکان جوانان صفر خریدم. یادم می آید وقتی با ماشین می رفتم دانشگاه بچه ها یک جور دیگر نگاهم می کردند. شاید پشت سرم می گفتند «بچه بورژوا» است، خیلی ها که خبر نداشتند با چه سختی اینجا رسیده بودم.

عکسش را در ترکیب تاج آن روزها دیده بودم. موهای پرپشت بلند با سبیل دسته دوچرخه ای که مُد جوان های آن روزها بود. دلم می خواهد از حال و هوای  آن روزهای تاج بگوید اینکه قدیمی های این تیم چطور از او استقبال کردند.

–        اولین روز تمرین برای من رویایی بود. اینکه کنار کارگرجم و جانملکی و کارو بدوم و تمرین کنم را توی خواب هم نمی دیدم. یادم می آید بعد از حرف های رایکوف، جواد قراب گفت:« مستر رایکوف! یه بازی بدید ببینیم این بوکسوره آوردید یا فوتبالیست؟». منظورش من بودم. چون چهره آفتاب سوخته و زمختی داشتم که یادگار آبادان بود. وقتی تمرین شروع شد، به دستور رایکوف … بار باید دور زمین می دویدیم. خُب من جوان بودم و تازه نفس و پرواز می کردم. قدیمی ها که پا به سن گذاشته بودند خوششان نمی آمد و متلک هایی می گفتند که بماند!

معلوم است که از او استقبال خوبی نکرده اند. همان قصه باندبازی های همیشگی که انگار مثل سرطان در وجود فوتبال ما خانه کرده و مقابل هر تغییر تازه ای با تمام قدرت مقاومت می کند.

–        فصل که شروع شد ما با آرارات در امجدیه بازی داشتیم. توی رختکن رایکوف ارنج را خواند. منصور رشیدی دروازه بان، دفاع چپ جهانگیر کوثری… باورم نمی شد. پیراهن شماره ۵ را هم به من داد. اما رختکن ریخت به هم. چهار پنج نفر از بازیکن ها به حمایت یکی از بازیکن های قدیمی که نیمکت نشین من شده بود گفتند اگر فلانی بازی نکند ما بازی نمی کنیم! ( می خندد و می گوید اسمش را نویسید. گذشته ها گذشته). لباس هایشان را در آوردند و گفتند ما نمی رویم توی زمین! خبر بردند برای سروان شیخان. آمد با لگد کوبید توی در رختکن و برخورد کرد. خیلی جدی بود. بعد رو کرد به من. خیلی لحنش فرق می کرد با من. می دانست دانشجو هستم. گفت:« آقای کوثری من از شما خواهش می کنم این بازی روی نیمکت بنشینید». من گفتم می روم روی سکوها. ناراحت بودم. همین کار را هم کردم و رفتم روی سکوها. تیم مساوی کرد. خوب هم بازی نکرد. این کودتا باعث شد که توی اولین تمرین بعد از مسابقه رایکوف یک لیست چهار پنج نفره خواند که عذرشان را خواسته بود. انگار از خدایش بود چون آن چند نفر سال های آخر بازی شان بود و توان جنگیدن نداشتند.

 

این اتفاق جایگاه او را به عنوان دفاع چپ در استقلال تضمین می کند. تا اینکه به بازی با پرسپولیس می رسد. از هادی نراقی با احترام یاد می کند.

–        شب قبل از مسابقه رایکوف آمد اتاق ما. به من گفت:« می خوام روبروی ابراهیم آشتیانی بازی کنی. نذاری یه توپ هم بزنه». رایکوف به خواب بازیکن ها خیلی حساس بود. من آن شب تا صبح خوابم نبرد. حس اینکه به من اعتماد خاصی شده بود و مسئولیت ابراهیم آشتیانی را به من داده بودند خواب از سرم پرانده بود. رفتیم صبحانه. به هادی نراقی گفتم دیشب اصلاً نخوابیدم. گفت:« این رو به رایکوف نگو! این یه فرصت طلاییه برای تو، ازش استفاده کن». این حرف را بازیکنی زد که من را گذاشته بودند توی پست او بازی کنم. این یعنی نهایت جوانمردی. هادی نراقی واقعاً بزرگی کرد در حق من. بازی سختی داشتیم با پرسپولیس. من بازی خوبی کردم. یادم می آید یک توپ زدم که داشت می رفت توی گل، گلر پرسپولیس بهرام مودت بود. با نوک انگشتانش توپ را در آورد. اما اتفاق تلخ برایم برخورد آشتیانی بود. ما خیلی با هم درگیر شدیم. یکبار با زانو من را زد و یک حرف بسیار زشتی به زبان آورد که دلم را شکست. تا قبل از آن الگوی من بود. عاشقش بودم. اصلاً انتظارش را نداشتم. خیلی دلم گرفت. وسط بازی به مسعود مژدهی جریان را گفتم که مسعود رفت طرفش و جبران کرد!

 

… و ناگهان خداحافظ فوتبال!

جهانگیر کوثری اما به یکباره فوتبال را کنار گذاشت. آن همه وسوسه شهرت و عکس روی جلد کیهان ورزشی و صدای عطالله بهمنش و فریاد هواداران امجدیه را زاهدوار فراموش کرد و از فوتبال رفت! چرا؟

–        ببینید! حرف زدن در مورد این موضوع لازمه اش لمس آن فضاست. من در فضای دانشگاهی نفس می کشیدم. آنجا بزرگترهای ما تحلیل هایی داشتند که فوتبال وسیله استثمار توده هاست. یک ابزار استعماری است. می گفتند:« تاج که تکلیفش روشنه مال درباره، پرسپولیس هم به عبدو وصله که باز هم به دربار برمیگرده،  پس سرو ته یه کرباسن. پس فوتبال برای سرگرم کردن جوونهاست که مسائل مهم رو نبینن». تحلیل اشتباهی بود. من بعدها هم سخنرانی کردم و گفتم نباید با قهر کردن خودمان را از ظرفیت پدیده شگفت انگیزی مثل فوتبال محروم کنیم. شما ببینید دنیا چه استفاده ای می کند از فوتبال.چطور روی جوامع تاثیر می گذارد. انرژی می دهد. شوق می دهد. جامعه را پویا نگه می دارد. کشورهای گمنام را می آورد و در سطح اول دنیا مطرح می کند. بهرحال توی آن فضا من و چند نفر از بچه های دانشجو که در مدرسه عالی ورزش، علم و صنعت، پزشکی تهران و چند جای دیگر درس می خواندیم تصمیم گرفتیم فوتبال را بگذاریم کنار و همین کار را کردیم.

خودش هم می داند که زندگی مثل فیلم های سینمایی دکمه «Back»ندارد. حتی نمی شود با صحنه آهسته زندگی کرد. حتی نمی شود روی دکمه «forward» زد و جلوتر رفت، اصلاً دکمه «stop» هم ندارد. مثل یک رود در جریان است. حتی اگر تصمیم بگیری با رود حرکت نکنی او تو را مثل پرکاهی به جلو می برد. می پرسم دیدگاه مذهبیون در آن روزگار نسبت به فوتبال چطور بود؟

–        همه گروه های مخالف رژیم وقت روی اینکه فوتبال ابزار رژیم است توافق داشتند اما برای جایگزینی اش تحلیلی نداشتند. یعنی فقط می گفتند نباشد. همین! مرحوم دهداری برایم تعریف می کرد که حاج احمدآقا خمینی خیلی فوتبال دوست داشت. بازی اش هم خوب بود. برای تیم شاهین بازی می کرد. یک روز دیر می آید سرتمرین. با همان عبا و عمامه روحانیون هم می آمد. می رود رخصت بگیرد از آقای دهداری. ایشان می گوید: «احمد آقا! شما نمی رسی فوتبال بازی کنی. برو دنبال درس دین. توی این لباس موفق تری.» می خواهم بگویم حتی در میان روحانیون و خانواده امام خمینی (ره) هم علاقه به فوتبال وجود داشت اما بلد نبودیم از این علاقه به نحو مطلوبی استفاده کنیم.

نامه عاشقانه می نوشتم برای بازیکن ها!

او شاید تنها فوتبالیستی باشد که همزمان در یک روزنامه معتبر آن روزگار یادداشت و گزارش ورزشی می نوشت و حتی یکبار فوتبال گزارش کرد!

–        من به واسطه سینما علاقه به مطالعه داشتم. خود همبازی های آن روزها در تاج هم یادشان می آید که هفت، هشت نفرشان را کتابخوان کردم.یعنی بعضی هایشان اصلاً نمی دانستند شعر نو چیه؟ کتاب فروغ برایشان می بردم. یادم می آید یکی از بچه ها عاشق شده بود، خیلی شدید. می آمد پیش من درد دل می کرد که چکار کنم؟ من برایش نامه عاشقانه می بردم این می برد از لای در خانه دختر مورد علاقه اش می انداخت تو. بعداً خودش می گفت دخترک تعجب کرده بود که فوتبالیست عاشق پیشه چه انشای عاشقانه ای دارد! می خواهم بگویم دست به نوشتنم خوب بود. حتی وقتی برای راه آهن بازی می کردم، برای مجله «فیلم و هنر» به عنوان خبرنگار گزارش می نوشتم. در دانشگاه با هوشنگ گلمکانی همکلاسی بودیم. این مجله آن موقع جایزه سپاس را پایه ریزی کرده بود و معتبر بود. آن موقع یک برنامه به اسم «ورزش از نگاه دو» پخش می شد، من به خاطر علاقه ای که به ورزش داشتم آمدم در مجله این برنامه را نقد کردم. آن نقد خیلی صدا کرد. حتی استاد بهمنش هم شاکی شده بود که این نقد کار کیست؟

این علاقه به نوشتن جهانگیر کوثری را به روزنامه آیندگان می کشاند. جایی که جمعی از سرشناس ترین روزنامه نگاران آن روزگار قلم می زدند. صفحه ورزش این روزنامه را با کمک مانوک خدابخشیان منتشر می کند. اما چیزی نمانده بود که کم تجربگی اش بلای جانش شود.

–        حسن نظری سر قرارداد با شیخان دعوایش شده بود. من به طرفداری از نظری یک مطلب سفت و محکم علیه باشگاه نوشتم. تیترش را زدم: «خواهان کسی باشد که خواهان راستینت باشد»! حالا من خودم هم بازیکن تاج بودم!( می خندد) من را تهدید کردند و چیزی نمانده بود چاقوکش ها و نوچه هایی که معمولاً برای تسویه حساب از آنها استفاده می شد بیایند سراغ من! سردبیر آن روزهای «تاج ورزشی» گفته بود  اینکه اینقدر خوب می نویسد را چرا نیاوریم برای خودمان بنویسد؟ من نمی خواستم از آیندگان جدا بشوم اما چند مطلب هم دادم به تاج ورزشی. نظری هم با ماچ و بوسه برگشت به باشگاه و  آن ماجرا برای هر دو نفرمان ختم به خیر شد!

اما این تنها حاشیه سازی قلم کوثری نیست. او در روزهایی که پرویز قلیچ خانی از خارج از کشور پیغام داده بود که به ایران برمی گردد در نقدش مطلبی نوشت. شعله های انقلاب داشت بالا می گرفت و قلیچ خانی پس از آن اعتراف تلویزیونی محبوبیتش کمرنگ شده بود. من مقاله ای نوشتم با تیتر « انگار چه گوارای وطنی می آید؟!» و تند رفتم که وقتی بچه های ۱۴ ساله دارند از تانک ها بالا می روند آمدن با نیامدن قلیچ خانی آن هم با این لحن اصلاً چه فایده ای دارد؟ این مطلب خیلی صدا کرد. پرویز از من شاکی شد. حتی یادم می آید یک جلسه ای گذاشتند در دفتر روزنامه، احمد شاملو و محمدعلی سپانلو و اسماعیل خویی و حسین فکری هم بودند. گفتند من عذرخواهی کنم و آن نوشته را پس بگیرم. اما این کار را نکردم. پرویز می گفت تو من را نابود کردی با این مطلب. بعدها دوست تر شدیم و آن ماجرا هم گذشت.

 

اعدام قلیچ خانی شوخی بود!

وقتی از قلیچ خانی حرف می زنیم بحث به آن شماره «دنیای فوتبال» رسید که در موردش مقاله های متعددی منتشر شد. روایتی که ابراهیم افشار از نحوه بازداشت او و اعترافات تلویزیونی اش نوشته بود را دیده بود. گفت:

–        قلیچ خانی قربانی یک شوخی شد! سرهنگی بود  که آن شب مسئول ساواک به حساب می آمده. همان کسی که شب بازداشت قلیچ خانی مسئول شهربانی بود. این بعد ها برای من گفت آن شب ما سر به سر قلیچ خانی گذاشتیم. من رفتم جلوی سلولش و اسمش را پرسیدم. گفت قلیچ خانی! گفتم چکاره ای؟ تعجب کرد که چطور نمی شناسمش. گفت فوتبالیستم! سرم را تکان دادم. ترسید. گفتم من نمی دانم تو چکار کردی ولی حکم اعدام برایت صادر کرده اند! ما فقط می خواستیم سر به سرش بگذاریم. چند دقیقه بعد یکی دیگر از افسرها می رود سراغش و همین سوال و جواب را می کند. عمداً می گوید تو را نمی شناسیم که خردش کند. این افسر می گوید سرهنگ (یعنی من) مخالف است اما از بالا دستور داده اند حکمت اعدام است! ما مزاح کردیم اما موضوع جدی شد! پرویز اصلاً کاری نکرده بود. با لگد کوبیده بود به در  بوفه دانشسرا و چند جمله گفته بود. آن موقع خیلی هایمان با پا می کوبیدیم به در کافه! بگذریم! شوخی شوخی کاری کردند که برای زهرچشم گرفتن از خیلی ها پرویز را آوردند تلویزیون و آن اعترافات را کرد.

 

انقلاب می شود….

با پیروزی انقلاب اسلامی، کوثری سعی می کند به دنبال عشق و علاقه همیشگی اش یعنی سینما و تلویزیون برود. او یک طرح طنز ۱۳ قسمتی ۱۰ دقیقه ای می نویسد و تلاش می کند موافقت ساخت آن را از مدیران وقت تلویزیون بگیرد.

–        آن موقع آقای مبلغی سرپرست تلویزیون بود. من را دید و شناخت. گفت:« تو چرا برنامه ورزشی نمی سازی؟ ما الان نیاز داریم به برنامه ورزشی. الان تعدادی تکنیسین بیکار داریم، شما برو با اینا یه برنامه ورزشی بساز برای شبکه ۲ من طرح هات رو تصویب می کنم». اینطور شد که من به همراه محمدرضا بادکوبه، کیومرث کلهر، محمد محبتی و حسین دارانی و سیامک بنیادی و حسین مازنی ورزش از نگاه ۲ را ساختیم. از ۵۹ شروع کردیم. من هم مجری برنامه شدم. یادم می آید جمهوری اسلامی ایران المپیک مسکو را تحریم کرده بود، وقتی ما یک برنامه ساختیم کهه در آن اعلام کردیم که صدهزار نفر در ورزشگاه اصلی المپیک شعار حمایت از فلسطین داده اند توی آن فضای انقلابی کشور خیلی سر و صدا کرد و خشت های اول برنام را محکم گذاشتیم. من در آن برنامه هم متن می نوشتم، هم گزارش می کردم و هم مجری بودم.

گزارش فوتبال. گزارشگری… جهانگیر کوثری همیشه با اندوه در مورد گزارشگری فوتبال حرف می زند. گله مند است که از جام جهانی ۱۹۹۴ به بعد مانع از آن شدند که او فوتبال گزارش کند. تا پیش از آن او به همراه صالح نیا و وارث از آشناترین صداها برای گزارش فوتبال در دهه شصت بودند. برایم عجیب است که چرا این همه با افسوس در مورد این منع حرف می زند. او به عنوان یک تهیه کننده سینما، یک پیشکسوت ورزشی، یک روزنامه نگار و چهره رسانه ای بیش از چند نفر کار کرده است، به شهرت و ثروت رسیده و حالا در جایگاهی است که بسیاری از ستاره های سینما مشتاق همکاری با او هستند اما چرا این همه عاشق گزارشگری است؟

–        من فکر می کنم می شود از تریبون گزارشگری فوتبال خیلی حرف ها زد. نه اینکه آدم شماره کفش بازیکن ها را بگوید. نه! این را که الان همه کسانی که به اینترنت دسترسی دارند می توانند انجام بدهند. فوتبال از منظر من یک بُعد سیاسی دارد که باعث سربلندی یک کشور می شود، یک بُعد اقتصادی دارد که می تواند نجات دهنده باشد و یک بُعد اجتماعی که تاثیرات روانی روی مردم می گذارد، به آنها غرور و اعتماد به نفس می دهد. این کاریست که حس می کنم به واسطه سالها مطالعه من می توانم انجام بدهم و مانعم می شوند. سال ۵۹، ده هزار نوار ویدئویی به من دارند. اینها را به واسطه یک طلب مالی از آلمان گرفته بودند! بازی های بوندس لیگا بود، بدون زیرنویس، بدون صدای گزارشگر. هیچی! دادند من گزارش کنم! بیچاره شدم ولی آنقدر وقت گذاشتم که بالاخره توانستم گزارش کنم. خوب از کار در آمد. و بعد از آن بازی های زنده را هم گزارش کردم.

ذهنش می رود به فضای دهه شصت که کار آسان نبود. کشور درگیر جنگ و مردم مشتاق خبرهای امیدبخش. خودش باور دارد که از آن روزگار هنوز آدم هایی با سلیقه محدود و تنگ نظری های بزرگ باقی مانده اند همان ها که برنامه ورزش از نگاه ۲ را از نفس انداختند.

–        ما در شبکه دو سخت کار می کردیم اما واقعاً نمی شد. دکور نداشتیم، بودجه و توجه نداشتیم و همه تمرکز آقای پورمحمدی به شبکه ۳ بود. بهرحال ایشان مسئول ورزش صدا و سیما هستند و نظرشان کلیدی است. ایشان حتی روی آقای ضرغامی هم اعمال نفوذ داشتند. اصرارشان این است که ورزش در شبکه ۳ و حول یکی دو چهره که می پسندد باشد. شما حتی شبکه ورزش را الان ببینید. آنطور که باید و شاید پا نمی گیرد. مگر شبکه ورزش برای همین تاسیس نشده؟ پس چرا اینقدر اصرار وجود دارد که زیر سایه شبکه ۳ بماند؟ رویکرد شبکه ۲ بیشتر کودک و نوجوان بود. برای همین دکور ما را مدام جابجا می کردند. صدمه می دید و اتفاق هایی می افتاد که آزارمان می داد. یکبار من با دوربین شخصی رفتم مسابقات کشتی روسیه. فیلم گرفتم آوردم در برنامه پخش کردم. ایران دو مدال گرفته بود. در قلب روسیه که واقعاً مهد کشتی است پرچم ایران بالا رفته بود بعد من را بازخواست کردم که به چه حقی اینها را در ورزش از شبکه ۲ نمایش داده ام! اصلاً برنامه را به یک شیر بی یال و دم و اشکم تبدیل کردند برای همین من دلیلی ندیدم که ادامه بدهیم.

دل پرخونی از این برخوردها دارد. می گوید دنیا اینطور نمی ماند و در همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد. از بی مهری تلویزیون دلخور است و آن را تابع جریانات سیاسی می داند.

–        خیلی از تصمیم گیری ها توی این کشور اصلاً فنی نیست. علمی نیست. یک جریان می آید و حاکم می شود بقیه را به حاشیه می راند. بدون تحلیل. بدون بررسی اینکه مخاطب چه می خواهد؟ من با کمک تیمی از بچه های حرفه ای در روزنامه همشهری که اولین روزنامه رنگی کشور بود و تیراژ بی نظیری داشت صفحه ورزش را راه اندازی کردیم. ده، پانزده سالی کار کردیم بعد احمدی‌نژاد و تیمش وارد شهرداری شدند و عذر ما را خواستند. بدون اینکه نگاه به عملکرد ما بکنند.

 

من یاد گرفتم بجنگم و سرخم نکنم

دوباره بر می گردد به تلویزیون و گزارشگری و اینکه گزارشگر باید یک گام از مخاطب جلو باشد. اصرار دارد گزارش های فوتبال می تواند خیلی جذاب تر از این باشد که هست و گزارشگر باید از مخاطب یک گام جلو باشد و جا نماند. دلش هنوز پیش گزارشگری مانده است. اما می گوید:

–        من یاد گرفتم که بجنگم ولی سر خم نکنم. سرسخت باشم. وقتی بدون دلیل مانع همکاری ام با تلویزیون شدند رفتم و رئیس اتحادیه تهیه کنندگان سینمای ایران شدم. فیلم ساختم. جایزه بین المللی گرفتم. وقتی احمدی نژاد از روزنامه همشهری اخراج مان کرد رفتم و جای دیگر نوشتم. من اعتقاد دارم آدم باید راهش رو باز کنه. نباید تسلیم شرایط باشه.

شرایط روزنامه نگاری حال حاضر ایران را از لحاظ کمی و کیفی مناسب ارزیابی می کند و می گوید نسل جدید نگاه متفاوت تری دارد.

– من نمی خواهم مثل بعضی ها هی بگویم گذشته اینطور بود و آنطور بود. حتی با همه نقدهایی که به رفتار بعضی بازیکنان دارم به جرات می گویم که الان بازیکن ها در داخل زمین خیلی نسبت به هم متین تر برخورد می کنند. بعضی از روزنامه نگاران ممکن است تعهد اجتماعی نداشته باشند اما در همه عرصه ها می شود این آدم ها را پیدا کرد برای همین من می گویم کلیت بچه هایی که با دشواری ها کار می کنند، می نویسند، قابل احترامند. مهمترین چیزی که شاید این روزها زیر موج خبرهای کاذب گم می شود مقوله فرهنگ فوتبال است. اینکه خلاصه اش نکنیم در یک بازی ۹۰ دقیقه ای. مطالعه کنیم و ببنیم ظرفیت های این پدیده شگفت انگیز چقدر می تواند برای جامعه مفید باشد. چطور می تواند کمک مان کند که یک کشور بهتر داشته باشیم. تا زمانی که این را یاد نگیریم گرفتار دور باطل هستیم.

ساعت را نگاه می کنم. نزدیک دو و نیم است. سه ساعت حرف زده ایم. حرف هایی که می شود نوشت، حرف هایی که نمی شود نوشت. همیشه پای آدم هایی وسط می آید که باید با احتیاط در موردشان نوشت یا اصلاً ننوشت. به قول عادل فردوسی پور «چه کاریه اصلاً؟»! اما حتی اگر ما ننویسم، حتی اگر جهانگیر کوثری با همان مدارا و صلح جویی ذاتی اش ترجیح بدهد که وارد افشاگری پشت پرده فوتبال نشود حتماً یک روز، یک نفر همه این حرف ها را خواهد نوشت. آن هم با آمیزه ای از اغراق که معمولاً دامن خاطره ها را می گیرد.

با جهانگیر کوثری می شود ساعت ها حرف زد. با آن ذهن سینمایی اش که می تواند خاطره ها را، ماجراهای رفته بر فوتبال و رسانه را دکوپاژ کند. کنار هم بچیند و تصویری روشن به آدم بدهد تصویری که کمتر دیده ایم. پشت چهره جدی اش انبوهی از خاطره ها کمیک ورزش ایران پنهان است. با او خداحافظی می کنیم به امید روزی که در فضایی بهتر بتوانیم شفاف تر حرف بزنیم. وقتی مرد فوتبال و سینما و روزنامه از پله های کافه بالا می رود، دلم می خواهد کارگردانی بود که همه خاطره ها را بدون سانسور ضبط می کرد و حالا می گفت: کلاکت آخر! سه، دو، یک.. حرکت!


نظرات

ارسال دیدگاه

بدون نظر