یادداشتی خواندنی درباره عطاالله بهمنش

یادداشتی خواندنی درباره عطاالله بهمنش

رای ورزش ایران، و حتا برای مدیوم رسانه در این سرزمین، او خودِ تاریخ است؛ حافظ حماسه ها، روشنی ها، تاریکی ها، شکستها، شوقها، واهمه ها. وبه راستی آیا او که راه دور و درازی را، از کجا تا به کجا، و با چه کوشش و مرارتی پشت سر گذاشته تا به اینجا و این لحظه رسیده، در بالین رنج جانکاه بیماری، که راه گلو را می بندد و راه نفس را تنگ می کند، شکوه مرمرین خود را از دست داده است؟

«به صورتم نگاه می کنم. چه کسی را می بینم؟»… از دفتر خاطرات سینماگر؛ نیکلاس ری

۱-برای ورزش ایران، و حتا برای مدیوم رسانه در این سرزمین، او خودِ تاریخ است؛ حافظ حماسه ها، روشنی ها، تاریکی ها، شکستها، شوقها، واهمه ها. وبه راستی آیا او که راه دور و درازی را، از کجا تا به کجا، و با چه کوشش و مرارتی پشت سر گذاشته تا به اینجا و این لحظه رسیده، در بالین رنج جانکاه بیماری، که راه گلو را می بندد و راه نفس را تنگ می کند، شکوه مرمرین خود را از دست داده است؟… راه پرسش گری در این باره از دالان هزارتوی «گذشته» می گذرد و جستوجو در گذشته هم همیشه سرخوشانه است، ولی تاوان سنگینی دارد، سرانجام همه¬چیز حسرت است، حسرت: صدای دوباره اش را می شود شنید که مرگی را به تعویق خواهد انداخت؛ هم او بود که همراه افسانه «تختی» به هلسینکی سفر کرد، به ملبورن، رم، و به روزهای تلخ توکیو. وقتی حجم سنگینی از زمان را کنار بزنیم، از خلال چشم اندازی اثیری، او را می بینیم که با اشتیاقی وصف ناپذیر، حماسه «تختی» و «حبیبی» را، میان مردمانی عاشق، چونان رویا قسمت می کند… پایانی در کار نیست، و فراموشی هم. او خودش است: « نخستین حکایت گر»؛عطا بهمنش. خاطرههایش،غصه هایش، و حکایتهایش نیز، همه هستند.

۲- بهمنش،۶۰سال پیش آغاز کرد، یک روز دی ماه ۱۳۳۰، و چند دهه مدام، ازمجله «نیرو راستی» تا رادیو، و از آنجا  تا تلویزیون، روشهایی تازه را آزمود. دلباخته  «حکایت» بود و بارها بنیادهای تازه در «آیین حکایت گران»  بنا نهاد، و خود از آن¬ها گذشت، و به گونه ای ستودنی توانست جهان ذهن خویش را در پیکر «حکایتها»ی پیشتر ناشناخته، آشکار کند. او که با «نوشتن» آغاز کرده بود، دیری نپایید که به افسون «صدا» آویخت و «حکایت گری» پیشه کرد، چون شاعری که شعری سروده، و نقاشی که پرده ای ترسیم کرده، و سرانجام با صدایش، شیدایی و حرارتش، و با واژگان تکان دهنده اش، راهی را گشود که تا «گزارش» در مقام «حکایت »، دیگر نتواند از آن باز گردد. شاید یک روز عادی سال ۱۳۳۷، که یک روزنامه نگار ورزشی، عطای بهمنش، از رادیو، مسابقه دو و میدانی میان تیمهای ملی ایران و عراق را برای نخستین بار به صورت زنده گزارش کرد و سنگ بنای این حرفه/هنر را برافراشت، از یاد رفته باشد، اما حافظه تاریخی ورزش و رسانه در این سرزمین هرگز، آن لحظه های آغازین نخستین پخش زنده تصویری را از یاد نخواهد برد؛ سال ۱۳۴۲، شبکه دوم تلویزیون ملی ایران، رویارویی تیم های ملی فوتبال ایران و هند، و آغاز راه بازیهای انتخابی المپیک ۱۹۶۴ توکیو، که صدای بهمنش حکایت این جدال را آذین بخشید، و طراورتی رازآمیز بدان افزود. و او حکایت گرِ نخستین است، بالاتر از حصاری،اسداللهی، هنریک تمرز، قراگزلو، روشن زاده، و منوچهر لطیف،« استاد اول» هنوز عطا بهمنش است، چیزی مثل دیوید وارک گریفیث برای سینما… مانوک خدابخشیان، حکایت گری دیگر، او را «افلاتون مکتب خانه گزارشگری در ایران» خوانده است. کجا می توان ستایشی والاتر از این را در وصف استاد اول جست وجو کرد؟

۳-ورزش مدرن آن هنگام که با رسانه نگاری عصر جدید هم نوا شد، سویه ای تازه از زندگی را با خود همراه آورد. حکایت لحظه-به لحظه مصافها ورویارویی ها، به واسطه صدا یا تصویر، و گاه هر دو، به آیین تازه ای برای جاودانگی همانند بود، به تکه ای از زندگی می مانست که، درجا، ساخته می شود، در لحظه ای به راستی تکرارناشدنی. و پیرمرد از آن دست آدم هاییست که به سرگذشت این آیینِ تازه چیزی افزودند که یگانه و تکرارناشدنی است. امروز به یاری دسترسی نه چندان دشوار به آن چه از میراث او که برجای مانده، به روشنی می توان دریافت که وقتی کارزاری از غلامرضا تختی، امامعلی حبیبی، ابراهیم جوادی، ایراهیم سیف پور و یا شمس الدین سیدعباسی و عبدالله موحد در میان بود، کار بهمنش گزارش صرف نبود، و یا بیان زنده آن چه در حال روی دادن است، بل نیرویی فراتر از محاسبه ها، معادله ها، منطق و ادارک عقلانی آدمی، وجودش را فرامی گرفت که حماسه ای ابدی را، نه بیان، که حکایت کند، بی آنکه چیزی مبهم  از خیال خویش بدان بیافزاید، چه آن که هر چه را افزوده، تکه ای فناناپذیر از رویاها و حماسه های یک ملت است، و حکایت مردانی که هرچند از مرزهای ناپیدای افسانه ها و قصه ها گذشتند، اما خود افسانه نبودند، واقعیت محض بودند.

۴-پیرمرد، فقط حکایت گر حماسه ها و نورها نیست، شاهد است؛ او چه خاطره ها با خود که ندارد، چه رازها.  پیرمرد گنجینه اسرار مگوی این ورزش است، یک معبد باشکوهِ رازهای سر به مهر است، جنبه های پنهانی، ناگفته، و حتی نااندیشیده، همه اما حس شدنی.  پیرمرد «چشم ما» است و دانا به همه مصیبت هایی که از دیرباز بر سر ورزش ایران فرود آمده و رنگ از رخسار آن ستانده است. یعنی حالا که می گویند در پس شکافتن مغزش، دهلیز خاطراتش کمی خدشه برداشته، چه بر سر «رازها» خواهد آمد؟ حالا که این جا دیار رازهای ناگشوده و بی اعتنایی به معنای درون این رازهاست، آیا او دفتر خاطراتی از خود باقی خواهد گذاشت؟ یک شهادت نامه؟

I

۵- هنوز سخن که می گوید، اندوه عمری در صدای او نهفته است، و مایه هایی آشنا : مجازات، گناه، داوری، و عدالت. خودش گفته که سال هاست که در برابر آینه خانه اش می ایستد و از خود می پرسد که «قربانی کدامین گناه ناکرده» شده است؟ هنوز سخن که می گوید، صدای او را می شنویم که از سه دهه پیش، اینک در زمستان زندگی اش پژواک یافته است؛ راستی کدامین گناه او را از مقام حکایت گر حماسه های جاودان به نقالی «حذف شده» و «به حاشیه رانده» فروکاست: شاید چون یک روز نخستین مدیر ورزش رادیو ایران بود، شاید…،پاسخ بهتر است که در مه غلیظی از ابهام فرو رود! یک چیز را بدانیم: سه دهه که هیچ، دهه ها هم که بگذرند، او و میراث اش، آینه دار گوشه هایی گم شده و نادیده از تصویر ورزش ما خواهند بود، حتا به ویژه آن گوشه های این تصویر، که فرادستان به ندیدن اش عادت یا اصرار داشته ایم. حذف پیش از موعدش، حذف چیزی آشنا بود. اطمینان بخش ترین چیزی که در این ورزش همراه ما بود، با حذف او و به حاشیه رفتن اش از ما گرفته شد، همان چیزی که والتر بنیامین «توانایی مبادله تجربه ها» نامیده است


نظرات

ارسال دیدگاه

بدون نظر